تبليغاتX
Welcome To My World

Welcome To My World

وردها و جادوهاي هري پاتر.منبع:http://golehogwarts.blogfa.com

اگر كتاب هاي هري پاتر را خوانده باشيد حتما به وردهايي كه در آن ها وجود دارد توجه كرده ايد اين وردها براي چيست؟ و برای یه جادوگر مهمترین چیز اینه که همه ی وردها و طلسم ها و افسون ها و جادوها را حفظ باشه:

 

وينگارديوم له ويوسا: اين ورد براي به حركت درآوردن و بالا بردن اجسام است.

 

لوموس: افسوني كه باعث روشن شدن نوك چوبدستي مي شود.

 

ريكتوسمپرا: افسوني كه ياعث قلقلك و خنده مي شود.

 

تارانتالگرا: اين افسون باعث مي شود فرد بي اراده شروع به دويدن كند.

 

اسكورگيفي: اين ورد باعث مي شود از دهان شخص مقابل حباب هاي صابون خارج شود.

 

آلوهومورا: اين جادو براي باز كردن قفل مي باشد.

 

مافلياتو: اين ورد در اشخاصي كه در آن نزديكي هستند اثر مي كند و باعث مي شود آن ها صداي وزوزي

 

در درون گوش خود احساس كنند.

 

سايلنشيو: افسون سكوت

 

آچيو: افسون فراخوان

 

ايمپرويوس: از ايجاد بخار روي عينك جلوگيري مي كند.(افسون غير قابل نفوذ كردن)

 

اكسپليارموس: افسون خلع سلاح

 

اپاره سيوم: افسوني براي آشكار كردن چيزهاي نهان مثلا نوشته هاي يك كتاب.

 

سرپنسورتيا: افسوني كه باعث به وجود آمدن يك مار مي شود.

 

فاينيت اينگانتاتم: براي خنثي كردن بعضي از افسون ها و باز گرداندن به حالت اوليه.

 

سونوروس: براي بلند كردن صدامانند يك بلند گو.

 

اسپكتوپاترونوم: باري ايجاد سپر مدافع در مقابل ديوانه ساز ها.

 

ريپارو: براي ساختن و درست كردن مجدد يك جسم. مثلا اگر ظرفي بشكند با اين افسون مي شود آن را

 

دوباره ساخت.

 

ايوانسكو: براي ناپديد كردن اجسام و برگرداندن آن ها به جاي اصلي.

 

آناپنئو: افسوني براي باز كردن راه هاي تنفسي.

 

فورنوكولوس: افسوني كه باعث بزرگ شدن بيني فرد مي شود.

 

دانساتو: افسوني كه باعث بزرگ شدن دندان ها مي شود.

 

پتريفيكوس توتالوس: افسوني كه براي غير قابل حركت كردن بدن و بي حس كردن آن مورد استفاده

 

قرار مي گيرد. در حقيقت بدن را فلج مي كند.

 

استوپي في: افسوني براي بي حركت كردن.

 

ايمپندي منتا: افسون توقف.

 

اپيكس: براي ترميم قسمت هايي از بدن.

 

ترجيو: براي پاك كردن چيزي.

 

كروسياتوس: باعث درد لحظه اي در فرد مي شود به طوري كه او را وادار به جيغ زدن مي كند.

 

پروتگو: براي ايجاد سپر مدافع در مقابل افسون ها.

 

ديفينو: براي جدا كردن دو چيز مانند كتاب از جلدش.

 

آپوگنو: افسوني كه باعث به وجود آمدن پرندگاني مي شود كه به طرف شخص مقابل حمله مي كنند.

 

له وي كورپوس: وردي كه باعث مي شود شخص از مچ پا آويزان شود. (غ.ل)

 

ليبراكورپوس: وردي براي خنثي كردن له وي كورپوس.

 

سكتوم سمپرا: مانند يك شمشير نامرئي به دشمنان حمله مي كند. (براي دشمنان)

 

رنويت: وقتي فردي بي هوش مي شود براي به هوش آوردن او از اين افسون استفاده مي شود.

 

ايمپريو: افسون تسلط (به نام هاي فرمان و مطلق هم ترجمه شده)، باعث مي شود فرد هر كاري كه ما

 

مي خواهيم انجام دهد. (از افسون هاي نابخشودني)

 

آنگورجو: باعث درد غير قابل تحمل در فرد مي شود. (از افسون هاي نابخشودني)

 

ردوچو: افسون خنثي كننده «آنگورجو».

 

آواداكداورا: نفرين مرگ. (از افسون هاي نابخشودني)

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 9:26 PM  توسط ...sUnny  | 

عکسهای باحال و خنده دار جام جهانی 2006

امیدوارم خوشتون بیاد

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 1:53 PM  توسط ...sUnny  | 

مادر

مادر همیشه عزیزه

 
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون بر حذر داشت
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره ابراز محبت کنه
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی رانندگی ياد داد
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!! به اصطلاح، بچه مامانی
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه
تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری
+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 4:6 PM  توسط ...sUnny  | 

من عليرضاي اولين شب آرامش هستم

<مهدي پاكدل> از خانواده‌اي هنرمند در اصفهان به دنيا آمد. هنوز اجراي زيباي برادر وي <حسين پاكدل> كه سال‌ها مدير و مجري پخش شبكه يك تلويزيون بود را به ياد داريم. مهدي پاكدل در مجموعه‌هاي تلويزيوني زيادي ايفاي نقش كرد، اما ايفاي نقش در مجموعه <اولين شب آرامش> باعث شد تا بازي او در دل‌ها بنشيند. پاكدل در اين مجموعه، نقش منحصر به فرد از خود ارايه داد و مقابل <يكتا ناصر> يك زوج خوب هنري را به تصوير كشاند. با پاكدل گفتگويي در منزل‌اش در يكي از خيابان‌هاي شمالي تهران انجام داديم كه خواندنش خالي از لطف نيست. زماني كه مهدي را به بيرون از منزل آورديم، تا در كوچه از او چند عكس يادگاري بگيريم، ديديم كه اهالي محل او را به خوبي مي‌شناسند، البته جا دارد از او تشكر كنيم، كه دو روز پس از اسباب‌كشي، ميزبان ما در منزلش شد؛ به او قول داديم كه در چيدن وسايل كمكش كنيم، اما كارمان كه تمام شد، او را به همراه <مسعود> برادرش تنها گذاشتيم... اين هم از بي‌معرفتي ما بود
    _ يك بيوگرافي كوتاه از خودتان برايمان بگوييد؟

    پاكدل: در سال 1359 در اصفهان، جايي كه فكر مي‌كنم قافله هنر آخرين لنگرش را انداخته باشد، به دنيا آمدم. شش فرزند و من فرزند آخر هستم. در يك فاصله بيست ساله به دنيا آمديم. برادر بزرگم حسين، سپس سه خواهر، بعد مسعود به دنيا آمد كه عكاس سينماست و ته‌تغاري خانواده هم من مي‌باشم.
    _ چه شد رو به هنر هفتم آورديد؟
    پاكدل: بهتر است به جاي اين كه بپرسيد چه شد كه پناه به هنر بردم، از بقيه بپرسيد چرا به اين وادي وارد نمي‌شوند. علتش معلوم است. بيش از حد به كيفيت زندگي باور دارم. من هم جاودانگي را دوست دارم و جاودانگي در ذات هنر است، خب از جايي بياد شروع مي‌كردم.
    چند سال پيش از هجرت به تهران در رشته گرافيك دانشگاه آزاد پذيرفته شدم، از اين رو به تهران آمدم. برادرم آن زمان مدير تئاترشهر بود. لذا آن ساختمان استوانه‌اي، بهترين دانشگاه علمي و عملي‌ام شد. مدتي اين در و آن در زدم تا خودم را پيدا كنم. سپس به شكل جدي در كلاس‌هاي پانتوميم سيروس شاملو شركت كردم. بعد از مدتي جذب تئاتر شدم و رشته گرافيك را در كنار فعاليت‌هاي تئاتري با طراحي پوستر و بروشور براي نمايش‌هاي مختلف دنبال كردم. در سال 76 اولين بازي‌ام را در نمايش <جنبش انفيه> اثر سيروس شاملو به صحنه بردم. پنج، شش سال مداوم و نفس‌گير تئاتر كار مي‌كردم تا اين كه در اولين كار تلويزيوني‌ام به نام <با من بمان> كاري از حميد لبخنده، ايفاگر نقش شدم. در آن مجموعه با حميدرضا پگاه، يكتا ناصر، سام درخشاني و سولماز غني همبازي شدم. سپس در فيلم تلويزيوني <يك روز معمولي> براي حسن فتحي بازي كردم. بعد در مجموعه <مرواريد سرخ> كار مسعود رسام نقش علي كابوي را پذيرفتم كه از شبكه تهران پخش ‌شد.
    _ و فيلم سينمايي چطور؟
    پاكدل: سينما را هم با لبخنده شروع كردم. اولين فيلم‌ام <آبي> بود. پس از آن در <رفقاي خوب> كار آرش معيريان، <ماجراهاي اينترنتي> كار حسين قناعت و <ماهي‌ها عاشق مي‌شوند> كار دكتر علي رفيعي و آخرين فيلم‌ام هم <شبانه> است كه هنوز منتظر اكران آن هستم.
    در شبانه در كنار هديه تهراني بازي كردم، از او بسيار آموختم؛ او تنها بازيگر خوبي نيست، انسان بزرگي هم هست. فكر مي‌كنم اين فيلم تابستان اكران مي‌شود.
    _ از نقش برادر بزرگتان، حسين پاكدل بگوييد؟

    پاكدل: به هر حال برادرم در تمامي زمينه‌ها، مرا راهنمايي مي‌كرد. البته پدر و مادرم هم بي‌تاثير نبودند. وقتي خوب نگاه مي‌كنم مي‌بينم، نقش مادرم در تربيتم پررنگ‌تر از ديگران است. مادرم اصالتا يزدي است. يزدي‌ها بيكاري و بي‌هنري را عار مي‌دانند. تا حدودي اين حالت در اصفهاني‌ها هم هست. اين وسط من شدم عصاره فرهنگ تربيتي يزدي و اصفهاني. باور كنيد از وقتي خودم را شناختم، در خانواده به خصوص وقتي دو برادر بزرگم در كنارم بودند، صحبت‌ها پيرامون هنر بود. سينما، تلويزيون، تئاتر و ادبيات. بسياري از چهره‌هاي حرفه‌اي و مطرح سينما، تئاتر و ادبيات اغلب به خانه ما رفت و آمد داشتند. برادر بزرگم چندين دوره مدير جشنواره بين‌المللي فيلم اصفهان بود. وقتي به اصفهان مي‌آمد، همراه خود امواج فراگير هنر را از همه جاي عالم در قالب شخصيت‌هاي سينمايي به زادگاهم مي‌آورد. از همان نوجواني اين موج‌ها مرا هم گرفت. با خود عهد كردم برروي اين امواج سهمگين شنا كنم. فكر مي‌كنم تاكنون توانسته باشم چند موجك را با سربلندي رد كرده باشم. به هر صورت خانواده خيلي كمك‌ام كردند. به تهران كه آمدم تنها نبودم، باز هم در ميان خانواده بودم. خانواده‌اي كه تمام 24 ساعت زندگيشان با هنر معني مي‌يافت. من اين توفيق را داشتم كه با بسياري از بزرگان هنر اين سرزمين از نزديك همنشيني كنم. اين اقبال بلندي است كه تو اين امكان را بيابي كه همنشين كساني باشي كه سراسر ايران در تمناي يك لحظه انديشان هستند. همه اين‌ها زمينه‌اي شد تا در آثار درخشاني در تئاتر از جمله دير راهبان، سياها، قهوه تلخ، بي‌شير و شكر، ريچارد سوم و در سينما در فيلم ارزشمند ماهي‌ها عاشق مي‌شوند حضور يابم.
    _ مي‌خواهيم كمي از اولين شب آرامش صحبت كنيد؟
    پاكدل: تصويربرداري اين مجموعه هفت ماه طول كشيد و از آنجا كه محيط بسيار دوستانه بود، هر روزش براي ما خاطره بود. هر روز صبح كه در صحنه حاضر مي‌شديم، خود را با عشق به مكان فيلمبرداري مي‌رسانديم كه جا دارد از <احمد اميني> تشكر كنم، چون وضعيت بسيار خوبي به وجود آوردند. تصويربرداري از خردادماه 84 آغاز و بهمن‌ماه به پايان رسيد.
    _ خاطره‌اي در زمان فيلمبرداري اين مجموعه برايمان بگوييد.
    پاكدل: اين ديگر جوابي كليشه‌اي است، چون هر روز اين حرفه خاطره است، باور كنيد كه به اين شكل است، اما در يكي از شب‌هاي زمستان مشغول فيلمبرداري بوديم. ماه رمضان لوكشين در <شهران> تهران بود. اما من بايد با يك پيراهن نازك بهاري بازي مي‌كردم و از دهانم هم نبايد بخار بيرون مي‌آمد. ساعت چهار صبح بود كه عوامل توليد سريال، در يكي از خانه‌هايي را كه براي سحري بيدار شده بودند، زدند و از آنان يخ گرفتند. من يخ را در دهانم گذاشتم تا اين كه از دهانم بخار بيرون نيايد و مشخص نشود كه تصويربرداري در زمستان انجام پذيرفته است.
    _ در چند سال اخير كم‌تر پيش آمده مجموعه تلويزيوني
    اين چنين گل كند. دليلش چه مي‌تواند باشد؟
    پاكدل: از كار حرفه‌اي توقعي هم غير از اين نمي‌رود. به نظر من اين يك حس گروهي است. زماني كه كار در حال ضبط است، شما متوجه خواهيد شد كه كار خوب از آب در مي‌آيد. به هر حال يك گروه حرفه‌اي با هدايت يك كارگردان صاحب سبك و باتجربه، مي‌تواند خيلي مثمرثمر واقع شود و در اولين شب آرامش هم اين مسايل به چشم مي‌خورد. من خيلي خوشحالم كه عليرضاي اولين شب آرامش‌ام.
    _ شما 26 سال سن داريد، از 17 سالگي هم در عرصه
    هنر بوديد، يعني نه سال... مي‌توانيد بگوييد فضاي سينما چگونه
    است؟
    پاكدل: به نظر من هنري است جدي و متعالي. انسان‌ساز و انديشه‌ورز. به نظرم مي‌رسد بهتر است سينماي ايران قدري واقع‌بينانه‌تر به مسايل خانواده‌ها و جوانان بپردازد. در اين زمينه مسايل و مشكلات بي‌شماري داريم و تصورم بر اين است كه حل اين معضلات تنها از عهده سينما بر مي‌آيد. اكنون هم از لحاظ علمي سينماي ايران در حال اقداماتي هست، اما كم است، بايد خيلي بيشتر از اين تلاش كرد.

    _ در حال حاضر تلويزيون موفق‌تر است يا سينما؟
    پاكدل: به نظرم اين دو رسانه اصلا قابل قياس با هم نيستند. هر كدام براي خود تعريف و كاركردي دارند، براي اين مقصود هم ابزار خاص خود را دارند. سينما پديده‌اي اختياري است و تلويزيون تا حدودي رسانه‌اي غيراختياري. سينما محدوديت و محدوديت‌هايي خاص خود را دارد. تلويزيون از لحاظ گسترش دامنه پخش حد و مرز ندارد، اما سينما با جمعيت اندكي سر و كار دارد، ولي تلويزيون با انبوه ميليوني. در حال حاضر در كشور ما هر كدام وظايف خود را انجام مي‌دهند، هر چند متاسفانه گاه آثاري بر پرده سينما مي‌بينيم كه كپي دست سوم از همان سريال‌هاي تلويزيوني است، ولي به هر صورت بايد واقع‌بينانه قضاوت كنيم. الان هم سينما و تلويزيون ما جايگاه معتبري در سطح بين‌المللي دارند. كافي است با كشورهاي هم جوار آسيايي يا اروپاي شرقي و حتي آمريكاي لاتين قياس كنيد من باور دارم سينماي ما، به ويژه سينماي مولف ما در بسياري از زمينه‌ها و محصولات كشورهاي اروپايي پيشي گرفته است و اين مباهات دارد. اين كه هنرمندان و سينماگران ما، با زيركي محدوديت‌ها را تبديل به فرصت‌هاي هنري كرده‌اند، قابل ستايش است. با اين تحليل من هر دو رسانه را موفق مي‌دانم. طبيعي هم هست كه اين موفقيت‌ها توقع ايجاد مي‌كند و افق ايده‌آل‌ها را بالا مي‌برد.
    _ هنوز هم به تئاتر وابستگي داريد؟
    پاكدل: تئاتر يك زمان از وضعيت خوبي برخوردار بود، اما در سال‌هاي اخير نغمه‌هاي خوشي به گوش نمي‌رسد. باور كنيد به خاطر نزديكي با برادرم كه چندين سال در مديريت تئاتر كشور بود نمي‌گويم، بگذاريد بگذريم! در يك كلام بگويم تئاتر عشق است. اجازه بدهيد صحبتم را كامل‌تر كنم. آدم‌ها گاهي اوقات به خاطر پول دور هم جمع مي‌شوند، اما در تئاتر بحث مالي نيست و آدم‌ها به خاطر يك حس ديگر گرد هم مي‌آيند. در تئاتر تشابهات ذهني و عشق است كه افراد را گرد هم مي‌آورد.
    _ چرا كار گرافيك را نيمه كاره رها كرديد؟
    پاكدل: رها نكردم. من با هنر گرافيك زندگي مي‌كنم و مدام در حال طراحي پوستر براي اين و آن هستم، شايد روزي نمايشگاهي از آثارم ترتيب دهم، ولي تلويزيون و سينما خيلي وقتم را گرفته است.
    _ در كتابخانه‌تان، خيلي كتاب مي‌بينيم، چه كتاب‌هايي را زياد
    مي‌خوانيد؟
    پاكدل: بيشتر رمان و فلسفه.
    _ و قابي از ارنستو چه‌گوارا
    روي ديوار مي‌بينيم.
    پاكدل: من انقلاب آمريكاي لاتين را دوست دارم، خيلي شبيه ما هستند. وقتي به دور و برم نگاه مي‌كنم و به تاريخم مي‌نگرم، وقتي به كساني فكر مي‌كنم كه از سرزمينم مردانه دفاع كردند، فكر مي‌كنم ما هزاران چه‌گوارا داشته‌ايم، ولي خب من زيبايي نهفته در پس چشمان اين چريك جذاب را دوست دارم. مي‌دانم نمي‌شود، ولي دوست دارم جاي او در يك اثر بازي كنم.
    _ نوجوان كه بوديد دوست داشتيد
    نقش چه كسي را بازي كنيد؟
    پاكدل: دوست داشتم، روزي جاي استاد انتظامي، پرستويي، پورحسيني و شكيبايي باشم. در فيلمي كه روبه‌روي كيانيان بازي مي‌كردم، بغض گلويم را گرفته بود، البته از خوشحالي. باورش كمي مشكل بود، كه روبه‌روي ايشان دارم بازي مي‌كنم و سپس از ايشان رخصت گرفتم، ايشان هم به من كمك‌هاي زيادي كردند.
    _ در زندگي عادي فيلم
    بازي مي‌كنيد؟
    پاكدل: نه! تنها رندانه بامزگي مي‌كنم. البته شوخي زياد مي‌كنم.
    _ اهل ورزش هم
    هستيد؟
    پاكدل: اصفهان كه بودم شنا مي‌كردم، به طور حرفه‌اي. در حال حاضر كه در تهران هستم صخره‌نوردي مي‌كنم. البته اگر سر صحنه فيلمبرداري نباشم، به طور مستمر به اين ورزش خواهم پرداخت.
    _ و موسيقي؟
    پاكدل: تنها گوش مي‌كنم و علاقه شديدي به موسيقي دارم.
    _ غرور داري؟

    پاكدل: نه، اصلا. چون در زندگيم آنقدر در هر زمينه‌اي بزرگ‌تر از خودم ديده‌ام كه نيازي به مغرور شدن نمي‌بينم.
    _ اهل مد هستي؟
    پاكدل: نه، اهل مد نيستم.
    _ خاكي چطور؟
    پاكدل: خاكي خاكي هستم و از غرور بي‌جا بيزارم.
    _ از فوتبال چه خاطره‌اي
    داري؟
    پاكدل: مثل خيلي از ايراني‌ها، بازي با استراليا بعد از گل دوم خداداد عزيزي، پرشم باعث شد تا به سقف اتاق بخورم. در آن بازي به نظرم عابدزاده بي‌نظير بود.
    _ با ورزشكاران آشنا
    هستي؟
    پاكدل: نه، آشنايي خاصي ندارم.
    _ در اين 26 سال زندگي از وضعيت خودت راضي هستي؟
    پاكدل: سعي مي‌كنم از موقعيت‌هاي زندگي لذت ببرم، دوست دارم با زمان جلو بروم. حتي از رنج كشيدني كه نتيجه بدهد و مرا به هدفم نزديك كند، هم لذت مي‌برم.
    _ هنوز به اصفهان وابسته‌اي؟
    پاكدل: به هر حال زادگاه‌ام است. از قدم زدن در سي و سه پل و پل خواجو لذت مي‌برم. هرگاه دلم مي‌گيرد اصفهان را انتخاب مي‌كنم. خاطرات خوب كودكي من در آنجا رقم خورده است. راحت بگويم در هر وجب از خاك اصفهان فشرده تاريخ بشر است. در هر مترش هنر مي‌دود. خيلي ناسيوناليستي قضاوت نمي‌كنم، ولي به اين شهر مي‌بالم، همان طور كه ونيزي‌ها به ونيز، پاريسي‌ها به پاريس و اسپانيايي‌ها به بارسلون. بي‌خود نيست كه هر مهمان خارجي حتما سري به اصفهان مي‌زند.
    _ بچه درسخوان بودي؟
    پاكدل: راستش را بخواهيد درسخوان نبودم، اما مثل اين‌كه باهوش بودم و نمرات خوبي مي‌گرفتم.
    _ از كار جديدت بگو؟
    پاكدل: در مجموعه‌اي به نام <اگر عشق نبود> كاري از فياض موسوي با بازي سام درخشاني، امير دلاوري، شبنم قلي‌خاني، برزو ارجمند، اسماعيل شنگله، بهرام ابراهيمي و... در حال بازي هستم.
    _ تلويزيون زياد مي‌بيني؟
    پاكدل: زياد كه نه، ولي به خاطر حرفه‌ام و اين‌كه بايد از مجموعه‌هاي تلويزيون آگاهي داشته باشم، در حد نياز مي‌بينم.
    _ راستي از كوچه پس كوچه‌هاي
    اصفهان برايمان چيزي نگفتي؟
    پاكدل: فوتبال با توپ پلاستيكي، از مدرسه كه به خانه مي‌آمديم، كيف را گوشه‌اي مي‌انداختيم و همراه بچه‌هاي محل به زمين خاكي نزديك خانه‌مان مي‌رفتيم و تا سر حد مرگ فوتبال باز مي‌كرديم. البته در حال حاضر در آن زمين بازي، يك برج بزرگ بالا رفته است.
    _ برادر بزرگتان حسين
    چند فرزند دارد؟
    پاكدل: دو پسر و يك دختر كه بهترين دوستانم هستند. برادرزاده بزرگم <يحيي> 22 سال سن دارد و در هر زمينه‌اي با يكديگر مشورت مي‌كنيم.
    _ سپاسگزار كه
    وقت خود را در اختيار ما
    گذاشتيد.
    پاكدل: من هم از شما تشكر مي‌كنم، ولي يادتون باشه كه توي اسباب‌كشي به من كمك نكرديد (خنده.)
منبع:باز هم خانواده سبز!
+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 10:6 PM  توسط ...sUnny  | 

«چه گوارا»

 

 

ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا»، مشهور به «چه گوارا»، انقلابى ماركسيست و رهبر جنگ هاى چريكى كوبا در ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸ در آرژانتين به دنيا آمد. «چه گوارا» يكى از اعضاى اصلى جنبش ۲۶ جولاى به رهبرى فيدل كاسترو بود كه در سال ۱۹۵۹ در كوبا به قدرت رسيد. وى پس از مدتى كه عهده دار مسئوليت هاى كليدى در دولت جديد كوبا بود، در سال ۱۹۶۶ كوبا را به اميد برپا كردن انقلاب هايى مشابه در كشورهاى ديگر ترك كرد. او ابتدا دولت جمهورى دموكرات كنگو را هدف قرار داد و پس از آن به بوليوى سفر كرد و آنجا طى يك عمليات نظامى كه سازمان سيا برنامه ريزى كرده بود، دستگير شد. مسئولين سيا اميد زيادى براى زنده نگهداشتن چه گوارا و تخليه اطلاعاتى او داشتند اما ارتش بوليوى او را اعدام كرد. پس از مرگ او، «چه گوارا» به قهرمان جنبش هاى انقلابى سوسياليست كشورهاى جهان سوم بدل شد. او بيش از آنكه به عنوان تئوريسين و برنامه ريز جنگ هاى نامنظم مورد تقدير باشد، به سبب روح بزرگ و افكار انقلابى اش ستايش مى شود.•دوران جوانى«چه گوارا» در ۱۴ ژوئن سال ۱۹۲۸ در شهر روساريو آرژانتين در خانواده اى اسپانيايى _ ايرلندى به دنيا آمد. خانواده «پاتريك مينچ»، جد بزرگ «چه گوارا» در سال ۱۷۱۵ در ايرلند به دنيا آمد و پس از سفرهايش به بيلبائو اسپانيا در آرژانتين اقامت گزيد. «فرانسيسكو لينچ»، جد «چه گوارا» در سال ۱۸۱۷ و «آنالينچ»، مادربزرگ او در سال ۱۸۶۱ به دنيا آمد. پسر او «ارنستو گوارا لينچ» (پدر چه گوارا) در سال ۱۹۰۰ متولد شد و پس از ازدواج با «سليا دلاسرنا» صاحب پنج فرزند شد.«چه گوارا» كه در خانواده اى از سطح متوسط با افكار چپ گرايانه رشد كرد، به سبب افكار و ديدگاه هاى با حرارت و افراطى اش در بين اعضاى خانواده زبانزد بود. به رغم آنكه او از بيمارى فلج كننده آسم به شدت رنج مى برد، توانست به ورزشكارى ممتاز بدل شود. در سال ،۱۹۴۸ او براى تحصيل در رشته پزشكى به دانشگاه بوئنوس آيرس راه پيدا كرد و توانست از بورسيه استفاده كند و در مارس ۱۹۵۳ تحصيلات پزشكى اش را به اتمام رساند.او بيشتر تعطيلات خود را در سفر به آمريكاى لاتين مى گذراند. در سال ،۱۹۵۱ او به پيشنهاد دوست زيست شناسش، «آلبرتو گرانادو» كه از فعالان تندرو سياسى بود، يك سال از دانشگاه مرخصى تحصيلى گرفت و با يك موتور ۵۰۰ سى سى به نام «لاپودروسا» به كشورهاى آمريكاى جنوبى سفر كردند.آنها قصد داشتند چند هفته اى را در سواحل رودخانه آلازوف سپرى كنند. او به همراه دوست ۲۹ ساله اش موطن خود را به مقصد «كوردوبا» ترك كردند. يادداشت هاى اين سفر تحت عنوان «خاطرات موتورسيكلت» به چاپ رسيد كه در سال ۱۹۹۶ تحت همان عنوان به زبان انگليسى ترجمه شد. مشاهدات دست اول او از فقر و تنگدستى توده مردم او را به اين باور رساند كه تنها راه محروميت زدايى اجتماعى در سايه انقلاب است. سفرهاى متعدد به او آموخت كه آمريكاى لاتين را نه به عنوان مجموعه اى از ملل مختلف، بلكه به عنوان يك مجموعه فرهنگى اقتصادى واحد بشناسد. آزادى خواهى وى نيازمند يك استراتژى فراقاره اى بود. پس از بازگشت به آرژانتين، او تحصيلات پزشكى خود را در حداقل زمان ممكن به پايان رساند تا بتواند سفرهاى ماجراجويانه اش به كشورهاى آمريكاى جنوبى را ادامه دهد.•گواتمالاپس از فراغت از تحصيل از دانشگاه بوئنوس آيرس در سال ،۱۹۵۳ گوارا به گواتمالا سفر كرد. در آن زمان «جاكوب آربنز گازمن» در راس يك حكومت مردمى قرار داشت. در همين دوران بود كه «گوارا» لقب معروف، «چه» را به دست آورد. «چه» در كشور آرژانتين آوايى است براى صدا كردن كسى و در كشورهاى آمريكاى لاتين اهالى آرژانتين را با اين لقب صدا مى كنند.)پس از آنكه در سال ،۱۹۵۴ حكومت «آربنز» به وسيله كودتايى آمريكايى سقوط كرد «چه گوارا» به اين نتيجه رسيد كه نوك پيكان حملات دولت آمريكا هميشه به سوى حكومت هايى است كه سعى در رفع محروميت هاى اجتماعى در كشورهاى آمريكاى لاتين و ساير كشورهاى در حال توسعه دارند.اين باور تبديل به شالوده اصلى ديدگاه هاى سوسياليست «چه گوارا» شد و بارها در سخنرانى ها و نوشته هايش به آن اشاره كرد. پس از كودتا، «چه گوارا» آمادگى خود را براى مبارزه اعلام كرد اما «آربنز» از حاميان او خواست تا كشور را ترك كنند و «چه گوارا» به كنسولگرى آرژانتين پناه برد.•كوبا«چه گوارا» برادران كاسترو را در حالى در مكزيكوسيتى ملاقات كرد كه آنها هم از كوبا تبعيد شده بودند. فيدل و رائول كاسترو در حال تدارك نيرويى نظامى براى بازگشت به كوبا و براندازى رژيم «فولجنسيو باتيستا» بودند. «گوارا» به سرعت به آنها ملحق شد و از اين جريان بعدها با عنوان جنبش ۲۶ جولاى ياد مى شود.در نوامبر ،۱۹۵۶ «كاسترو» و «گوارا» به همراه ۸۰ چريك در حالى «توكس پان» را به مقصد كوبا ترك گفتند كه «گوارا» تنها غيركوبايى اين جماعت بود.به فاصله كمى پس از پياده شدن انقلابيون در ساحل باتلاقى «نيكوئدو»، نيروهاى نظامى باتيستا به آنها حمله كردند. تنها ۱۶ تن از انقلابيون مخالف جان سالم به در بردند. «چه» كه پزشك گروه بود، كوله پشتى حاوى داروى همراه خود را بر زمين انداخت تا مهمات يكى از هم قطاران فرارى خود را از زمين بردارد. او از اين لحظه به عنوان نقطه تبديل خود از يك پزشك به يك مبارز ياد مى كند.شورشى هاى مخالف حكومت با به دست آوردن مقاديرى سلاح، جذب نيروهاى بومى از مناطق روستايى و جلب حمايت روشنفكران و نيروهاى كارگرى توانستند دوباره كمر راست كنند. «گوارا» با شجاعت بى نظيرش و مهارتى فوق العاده در فنون جنگى خيلى زود توانست به تواناترين و مورد اعتمادترين نيروى فيدل كاسترو تبديل شود. «گوارا» مسئوليت محاكمه خبرچين ها، نيروهاى سركش، فراريان ارتش و جاسوسان ارتش انقلابى را بر عهده گرفت.او «اوتيميو گوئرا» مظنون به جاسوسى براى «باتيستا» را شخصاً با گلوله كلت ۶۵/۷ ميليمترى اش اعدام كرد.در طى ماه هاى بعد، «گوارا» توانست به درجه فرماندهى، بالاترين درجه نظامى ارتش انقلابيون برسد. در اواخر سال ،۱۹۵۸ نيروهاى تحت فرماندهى «گوارا» توانستند با منهدم كردن يك قطار حامل نيروهاى نظامى باتيستا شهر «سانتاكلارا»ى كوبا را تحت كنترل خود درآوردند و موجبات فرار «باتيستا» از كشور را فراهم كردند. «گوارا» خاطرات دو سال فعاليت براندازانه خود را در كتابى تحت عنوان«خاطرات جنگ هاى انقلابى كوبا» در سال ۱۹۶۳ به چاپ رسانيد كه در سال ۱۹۶۸ به زبان انگليسى ترجمه شد.•دولت انقلابىپس از آنكه سربازان فيدل كاسترو شهر هاوانا را در ۲ ژانويه ۱۹۵۹ تصرف كردند، دولت سوسياليست جديدى تاسيس شد. به فاصله كمى بعد از آن، «گوارا» به شهروندى كشور كوبا درآمد و از همسر اهل پرو خود «هيلدا گدا» جدا شد و بعدها با يكى از نيروهاى ارتش كاسترو به نام «آليدا مارچ» ازدواج كرد و از او صاحب چهار فرزند شد.«گوارا» به شخصيتى برجسته در دولت جديد بدل شد، در عين حالى كه عهده دار مسئوليت هاى مهمى در ارتش كاسترو بود. پس از آنكه سال ها به عنوان فرمانده قلعه نظامى «لاكابانا» به دولت كاسترو خدمت كرد، مسئوليتى در موسسه اصلاح اراضى كشاورزى به او محول شد و علاوه بر آن رياست بانك ملى كوبا و وزارت صنايع را برعهده گرفت. با وجود حجم بالاى مسئوليت، گوارا توانست اقتصاد كاپيتاليستى كشاورزى كوبا را به اقتصاد صنعتى سوسياليست تغيير دهد، پس از آنكه در سال ۱۹۶۰ مذاكراتى با اتحاد جماهير شوروى براى عقد قراردادهاى تجارى انجام داد، پس از آنكه دولت آمريكا تحريم اقتصادى عليه كوبا را به اجرا گذاشت، «چه گوارا» با اعطاى نمايندگى تجارى به متحدين اتحاد جماهير شوروى علاوه بر بازار كوبا، زمينه هاى تجارى در آفريقا و آسيا را نيز براى آنان مهيا كرد.در سال،۱۹۵۹ «چه گوارا» به رياست زندان «لاكابانا» منصوب شد. «گوارا» نقش بسزايى در جهت گيرى دولت چپ و كمونيست فيدل كاسترو ايفا كرد. او كه در زمينه هاى اقتصادى و اجتماعى دولت كاسترو فعاليت چشمگيرى داشت به سرعت در اروپا و كشورهاى غربى به عنوان منتقد بى پرواى امپرياليسم و استعمار نو در تمام اشكال آن شهرت يافت و به سبب حملات تندش عليه سياست هاى خارجى آمريكا در آفريقا، آسيا و خصوصاً آمريكاى لاتين از محبوبيت چشمگيرى برخوردار شد.در خلال اين برهه از زمان، او سياست هاى دولت كوبا را به صورتى شفاف از طريق سخنرانى ها، مقالات و بيانيه هايش اعلام كرد كه مهمترين آنها در دو كتاب او در باب جنگ هاى چريكى ذكر شده است. كتاب اول او با عنوان «مردم و سوسياليسم در كوبا» در سال ۱۹۶۷ و كتاب ديگر او در مورد جنبش هاى انقلابى كشاورزان در كشورهاى در حال توسعه منتشر شد. در سال ۱۹۶۲ «گوارا» به همراه «رائول كاسترو» نقشه استقرار موشك هاى هسته اى در كوبا را برنامه ريزى كردند. «گوارا» بر اين اعتقاد بود كه اين عمليات، كوبا را از خط حمله مستقيم آمريكا در امان نگاه خواهد داشت. «جان لى اندرسون» از «سام راسل» خبرنگار انگليسى روزنامه سوسياليست «ديلى وركر» نقل مى كند كه از «چه گوارا» شنيده بود كه اگر كنترل موشك هاى هسته اى در اختيار كوبا بود مطمئناً آنها را به سوى آمريكا شليك مى كرد. «چه گوارا» در كتاب دومش با عنوان «جنگ هاى چريكى» به شرح فلسفه دفاعى جنگ هاى نامنظم پرداخت. او معتقد بود كه يك گروه كوچك نظامى با حملات شديد و متعدد عليه حكومت مى تواند احساسات انقلابى مردم را تهييج كند و به انقلاب منجر شود، از اين رو هيچ الزامى براى تشكيل قواى نظامى گسترده براى انقلاب وجود ندارد.•

چه گوارا»، كاسترو را متقاعد كرد تا براى شركت در درگيرى هاى اوليه كوبايى ها او را عازم آفريقا كند. او مايل بود تا در جنبش انقلابى «لومومبا سيمبا» مشاركت كند.در سال ۱۹۶۴ «گوارا» براى مدتى از حمايت رهبر جنگ هاى چريكى كنگو، «لارنت كابيلا» برخوردار بود و به حاميان لومومبا كمك كرد تا شورش سال ۱۹۶۵ را ترتيب دهند، كه در نهايت با دخالت ارتش دولت كنگو سركوب شد. «كابيلا» در سال ۱۹۶۰ رهبر گروهى از سياسيون را برعهده داشت كه از نخست وزير مائوئيست- كمونيست وقت، پاتريس لومومبا حمايت مى كردند كه در سال ۱۹۶۱ با مخلوع شدن «پاتريس لومومبا» از قدرت عقيم ماند. «چه گوارا» در مورد اختلاف نظرش با «كابيلا» مى نويسد: «هيچ دليلى براى باور قاطعيت اين مرد وجود ندارد.» «چه» در آن زمان فقط ۳۵ سال داشت و هيچ دوره آموزش نظامى رسمى نگذرانده بود. بيمارى آسم مانع از اين مى شد كه وى به خدمت سربازى اعزام شود و او از اين امر به عنوان افتخارى در جهت مخالفت با دولت احساس رضايت مى كرد. او كه تجربه انقلاب كوبا را به همراه داشت و طعم پيروزى را در سانتاكلارا چشيده بود معتقد بود كه فعاليت تحت رهبرى انقلابى فرزانه لزوماً او را به رهبرى بزرگ مبدل نخواهد كرد.•غيبت «چه گوارا» در آوريل ۱۹۶۵ او زندگى اجتماعى خود را رها كرد و ناگهان ناپديد شد و تا ۱۴ مارس همان سال پس از يك دوره سفر سه ماهه به جمهورى خلق چين، مصر، الجزاير، غنا و كنگو به هاوانا بازگشت. محل اقامت هاوانا در مدت غيبتش يكى از رازهاى بزرگ مردم كوبا در سال ۱۹۶۵ بود، با اين وجود از او هميشه به عنوان قدرت دوم دولت كاسترو با احترام ياد مى شد. بسيارى غيبت او را متاثر از ناكامى هايى مى دانند كه در زمينه سياست هاى صنعتى اش در خلال عهده دارى مقام وزارت صنايع كوبا مى دانند. سياست هاى جانبدارانه «چه» در قبال چين به يكى از مشكلات عمده دولت «كاسترو» بدل شد. چه اقتصاد دولت كوبا در اثر فشارهاى وارده از سوى دولت كمونيست شوروى هر روز با اتحاد جماهير شوروى وابسته تر مى شد. از همان روزهاى اول انقلاب، جانبدارى «گوارا» از سياست هاى اقتصادى چين در صنعتى سازى سريع كوبا و اصرار وى در پياده كردن چنين سياقى در كشورهاى آمريكاى لاتين قابل پيش بينى بود. در اول نوامبر همان سال فيدل كاسترو طى مصاحبه اى كه با چهار خبرنگار خارجى داشت اعلام كرد كه از محل اقامت «گوارا» در زمان غيبتش مطلع است اما حاضر به افشاى آن نيست و در رد شايعه مرگ دست راست خود اعلام كرد: «او در شرايط جسمانى ويژه اى به سر مى برد.» با اين حال تا دو سال بعد هنوز محل اقامت وى در آن دوره از زمان، كنجكاوى بسيارى را برمى انگيخت.• بوليوىحدس و گمان در مورد «گوارا» كه زمانى وزير صنايع و مدير بانك ملى كوبا بود ادامه پيدا كرد. ژنرال «آلميدا» در مراسم اول ماه مه در سخنرانى خود از «گوارا» به عنوان خادم صادق انقلاب در آمريكاى لاتين ياد كرد و پس از آن بود كه مشخص شد وى در زمان نبودش در كوبا چريك هاى انقلابى بوليوى را همراهى مى كرد.قطعه اى از جنگ هاى «نانكوهازو» از طرف كمونيست هاى بوليويايى تبار به عنوان محدوده آموزش نظامى در اختيار او قرار گرفت. شواهد گواهى مى دهند كه تمرينات «گوارا» بسيار مخاطره آميزتر از نبردهاى واقعى بود. پس از طى مسيرى كوتاه در راه ايجاد يك ارتش چريكى قدرتمند، رئيس جمهور وقت بوليوى «رنه بارى نيتوس» به ارتش بوليوى دستور داد كه «گوارا» و پيروانش را دستگير كنند و سر بريده او را بر نوك نيزه در محله جنوبى «لاپاز» به نمايش بگذارند.چريك هاى آموزش ديده «چه گوارا» كه به خوبى تجهيز شده بودند و تعدادشان به ۱۲۰ نفر مى رسيد به پيروزى هاى زودهنگام متعددى در جنگ هاى كوهستانى عليه نظاميان بوليوى دست يافتند. در اواخر سپتامبر ارتش بوليوى دو گروه از چريك ها را منهدم كرد و يكى از فرماندهان اصلى را كشت. آرزوى «گوارا» براى انقلاب در بوليوى تا حد زيادى نسنجيده به نظر مى رسيد چه او براى مقابله با نظاميان دولتى بوليوى آماده شده بود در حالى كه ارتش آمريكا حضور فعالى در بوليوى داشت. پس از آن كه نظاميان آمريكايى محل استقرار او را شناسايى كردند عوامل سازمان سيا براى اقدامات ضدشورشى به بوليوى اعزام شدند. «گوارا» تصور مى كرد نظاميان بوليوى مشتى سربازان كم تجربه و ضعيف هستند درحالى كه تمامى آنها تحت تعليم آموزش هاى پيشرفته نظامى افسران آمريكايى بودند. مامورين سازمان سيا به كمك كوبايى هايى كه در دوره حكومت كاسترو از كشورشان تبعيد شده بودند خانه هاى بازجويى ترتيب دادند و تمام كسانى را كه به عنوان مطلع يا معتقد به اصول «گوارا» دستگير شده بودند را شكنجه و تحت بازجويى قرار مى دادند.پس از آن كه ارتش بوليوى هم از محل اقامت وى اطلاع يافت، در هشتم اكتبر منطقه را به محاصره خود درآورد و «چه گوارا» پس از آن كه اسلحه اش متلاشى شد و از ناحيه پا مورد اصابت گلوله قرار گرفت خود را تسليم كرد.«بارى نيتوس» به محض اطلاع يافتن از دستگيرى «گوارا» دستور اعدام او را صادر كرد. «چه گوارا» اعدام شد. او به يك مدرسه قديمى برده شد و پس از آن كه دستان او را به تخته كلاس بستند قلب او را هدف قرار دادند. او قبل از مرگش خطاب به مامورين اعدامش فرياد مى زد: «مى دانم كه براى كشتن من به اينجا آمده ايد. شليك كنيد ترسوها. شما يك مرد را مى كشيد.»


منبع:WWW.havanjournal.com

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 10:25 PM  توسط ...sUnny  | 

دفاعیه...

دفاعيه على كريمى: اجازه بدهيد، تلافى مى كنم

منبع:خانواده سبز
    
     
     
    
     وقتى تيم ملى آمد از جمع بزرگان تنها يكى بود كه خيلى راحت و بدون هيچ اضطرابى از بابت پاسخگويى به اذهان عمومى و فوتبالدوستان همراه با بقيه به وطن خود برگشت تا از زير بار انتقادات طفره نرود. على كريمى كه قبل از جام جهانى خيلى ها به او دل بسته بودند، پس از اتفاقاتى كه در ۲ بازى آخر تيم ملى به وجود آمد و شايعات پس از آن در اين چند روز با آغوش باز به موارد سؤال برانگيز پاسخ داد تا نشان دهد در اين مورد هم با خيلى ها تفاوت اساسى دارد. كريمى در دفاع از خود در قبال اتهاماتى كه به او وارد شده دفاعيه اى تنظيم كرده و يك نسخه از آن را در اختيار خبرگزارى ايسنا قرار داده است.
JADOOGAR

    به نوشته ايران ورزشي به نظر مى رسد نسخه اى ديگر از اين دفاعيه هم براى دادكان رييس معزول فدراسيون فوتبال ارسال شده تا او هم در جريان امور قرار بگيرد.
    جدا از متن اين دفاعيه كريمى درباره دايى و برانكو هم صحبت هاى جالبى داشته است: «برانكو از طريق چلنگر به من گفت كه هيچ گاه عنوان نكرده كريمى بازيكن بزرگى نيست و قسم خورده كه اين موضوع دروغ است.»
    همچنين كريمى درباره على دايى اظهار نظر جالبى دارد: «بعد از تعويض در بازى با پرتغال و آن حركتى كه از روى عصبانيت انجام دادم على دايى با من صحبت كرد و مرا به آرامش دعوت كرد. ما هيچ گونه اختلافى با هم نداشتيم.»
    كريمى درباره تمام شايعاتى كه راجع به او در اردوى تيم در فريدريش هافن شنيده شد و مسائلى كه در ۲ بازى پايانى تيم ملى به وجود آمد در اين دفاعيه پاسخ داده كه عين متن دفاعيه در زير آورده مى شود:
    «بسيارى از من خواستند تا همراه تيم ملى به وطن بازنگردم و از جنجال هاى كور و موج احساسات ضد و نقيض دور بمانم اما من اعتنايى به اين حرف ها نداشتم. حرف ها و مصاحبه هايى از قول من چاپ و در جامعه انعكاس پيدا مى كند كه روحم از آنها خبر ندارد. مردم ورزشدوست بدانند كه جملات توهين آميز به مربى، مسؤولان و همبازى ها در مرام و معرفت من جاى ندارد و اين توهين ها و كلمات زشت و طلبكارانه را كسانى كه اوضاع را براى تشنج آفرينى مساعد مى بينند اشاعه مى دهند.»
    كريمى ادامه داد: « بى ترديد در شكست و ناكامى تيم ملى تمام گروه اعزامى به نوبه خود مستحق ملامت و مؤاخذه هستند و چه خوب است تا از اين شكست به جاى ويرانگرى و دراز كردن افراد و انتقام جويى، عده اى صادق، دلسوز و بى طرف دور هم بنشينند تا مشكلات كم كارى ها و تاريكى هاى تيم ملى را پيدا كرده و نور حقيقت را بر آن بتابند.»
    وى افزود: «در مورد مسائل من، برانكو، كادر تيم ملى و حوادث به وجود آمده قضاوت را به مردم نكته سنج و كارشناسان آگاه و بى طرف مى سپارم. ضمن اعتراف به اشتباه خود هنگام خروج از ميدان در بازى با پرتغال، هرگز به خود اجازه نمى دهم تا با كلمات زشت و دور از ادب به كسى توهين كنم. ضمن تكذيب هر مصاحبه و نقل قول از جانب خود به زودى در يك مصاحبه حضورى تلويزيونى و از طريق سايت اختصاصى خود حرف هايم را با مردم ايران در ميان مى گذارم. فعلاً از پيشگاه مردم با گذشت و مهربان تقاضا دارم مثل هميشه، شرمسارى مرا از آنچه به وجود آمده و باعث رنجش آنان شده پذيرا باشند و اين اجازه را به حقير بدهند تا در آينده با خوشحال كردن آنها فرصت تلافى داشته باشم.»
    ملى پوش بايرن مونيخ گفت: «من يك بازيكن مصدوم بودم كه على رغم نداشتن تمرينات كافى و مجاز نبودن براى حضور در ميدان از نظر سلامت در جريانات هيجانى و به عشق خدمت و فداكارى براى تيم ملى ابتدا خود را مقصر مى دانم و سپس مديريت غلط استفاده از چنين بازيكنى را به لحاظ روحى و روانى و فيزيكى عامل تشنجات و حرف و حديث ها مى توانم معرفى كنم. در خاتمه درگيرى با على دايى، زخمى كردن عمدى معدنچى و شايعات بى پايه و اساس ديگر را تكذيب كرده و اعلام مى كنم نرفتنم به داخل زمين در بازى با آنگولا صرفاً به خاطر مصدوميت و عدم كارايى بوده و هر حرف و حديث ديگرى، صرفاً برعكس حقايق است.»
    كريمى در پايان درباره بركنارى دادكان افزود: «در مورد دادكان، شخص بنده معتقدم كه او به فوتبال ما خدمت كرد و نهايت تلاش اش را داشت تا تيم ملى موفق شود، او حتى يك ثانيه تيم ملى را رها نكرد اما افسوس كه زحمات و تلاش هاى او را من بازيكن و رهبران كليدى تيم به باد داديم.»
    ارادتمند مردم خوب ايران، على كريمى
    
+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 0:34 AM  توسط ...sUnny  | 

مصاحبه با یکتا ناصر

گفتگوي اختصاصي خانواده سبز با يکتا ناصر

Y-N 


    
    <<اولين شب آرامش >> بهانه خوبي بود تا ما به سراغ <<يکتا ناصر>> برويم . يکتا ناصر همان کسي است که با نقش نوشين در اولين شب آرامش ، نه تنها خود آرامشي ندارد ، بلکه آسودگي ديگران را نيز بر هم زده است . بازي مرموز به همراه شيطنت ناصر از او بازيگري محبوب ساخته ، وي با سريال <<گل هاي کاغذي >> در سال 75 پا به عرصه هنر گذاشت و اوج کار او را در سريال <<با من بمان >> و نيز فيلم سينمايي <<ساقي >> ديده ايم . او امروز با سال ها تجربه کاري ، بازي در کنار هنرمندان پيشکسوت و حرفه اي، در اوج جواني به عنوان بازيگري پبشکسوت خود را به عالم سينما معرفي کرده است . يکتا ناصر در دوازدهم آبان ماه سال 1357 در تهران متولد شد . در رشته منابع طبيعي تحصيل کرده ، در ضمن وي هيچ گونه تحصيلات آکادميکي در زمينه بازيگري ندارد .
    
    
    از نظر کاري اولين شب آرامش براي شما چقدر متفاوت بود؟

    ناصر : درميان کارهاي تلويزيوني ، نقشي منفي ايفا نکرده بودم و چون اين کار بلافاصله پس از سريال لبه تاريکي به من پيشنهاد و هم پخش شد.... دوست داشتم اين تفاوت نه تنها در نقش ، بلکه در نحوه بازي من نيز به وضوح ديده شود ، از اين رو سعي کردم خودم را تکرار نکرده باشم ، از طرفي ويژگي هاي نقش اهميت زيادي دارد ، خوب خدا را شکر نوشين جا داشت که من به يک شکل و روش ديگري رفتار کنم .
    
    يکتا ناصر امروز با يکتا ناصر گذشته در بازيگري چه فرقي کرده است ؟
    ناصر : به طور مسلم تجربه انسان را به پختگي رسانده و باعث مي شود اشکالات گذشته رفع شود و در اين ميان بازيگر هر اندازه که کار کند ، سيقل داده شده و کارهاي مختلف بازيگري را از لحاظ حسي و تکنيکي قوي تر مي کند ، من هم احساس مي کنم نسبت به يکي ، دو سال گذشته ديدم به بازيگري تغيير کرده و به تجرباتم در اين دو سال اضافه کردم .
    
    بازيگري را تا کجا ادامه خواهيد داد؟
    ناصر: تا جايي که از خود احساس رضايت داشته و احساس کنم حالم بابت کاري که انجام مي دهم ، خوب است در کل نه خودم را به جامعه بازيگري تحميل مي کنم و نه اين حرفه را به خودم .
    
    از موقعيت امروزتان راضي هستيد ؟
    ناصر : اگر آدمي از موقعيت کنوني به طور کامل رضايت داشته باشد که پيشرفت نمي کند، من زماني راضي خواهم بود که ببينم هر چقدر تلاش کردم ، جواب گرفتم و در نهايت هم شخصيت يکتا حفظ شده باشد ، يعني به خاطر يکي ، ديگري را از دست ندهم ، اين موضوع برايم بسيار لذت بخش و جذاب است .
    
    کمي از خانواده تان بگوييد ، آيا آنها نيز علاقه مند به هنر هستند ؟
    ناصر : يک خواهر بزرگ تر به نام <<نيکتا>> دارم که در رشته عکاسي تحصيل کرده و چند کار سينمايي و تلويزيوني هم انجام داده - که البته به واسطه من نبوده - و يک برادر کوچک تر به نام <<رضا>> که رياضي خوانده ، ولي به دليل علاقه شديد به موسيقي ساز مي زند ، پدرم نيز افسر نيروي زميني بودند که بازنشسته شده و مادرم نيز خانه دار ، ولي در کل خانواده ام بسيار علاقه مند به هنر هستند و تمام کارهاي هنري را مشتاقانه دنبال مي کنند.
    
    پدرو مادر وقتي شما را در فيلمي مي بينند انتقاد مي کنند؟
    ناصر : پدرم هيچ گاه پيش نيامده که انتقاد کنند، گاهي اوقات مادر اين کار را مي کند اما در بيشتر مواقع فقط تعريف و تمجيد مي شنوم .
    
    برادرتان چطور؟
    ناصر: راستش برادرم خيلي اهل صحبت کردن نيست ، از اين رو هر وقت در خصوص مسئله اي - نه تنها کار - تعريف کند، متوجه مي شويم چقدر آن چيز خوب و درست بوده ، چون به طور معمول در مقابل موضوعات مختلف سکوت مي کند .
    
    يکتا ناصر آدم مغروري است ؟
    ناصر: اولين کسي نيستيد که اين موضوع را به من مي گوييد ، متاسفانه به خاطر چهره ام براي همه اين تصور پيش مي آيد که يکتا ناصر دچار غرور شده و خودش را مي گيرد اما در واقع اين طور نيست .
    
    اهل درس و مدرسه بوديد؟
    ناصر : بله ، راستش از اول کتاب خواندن و مطالعه را خيلي دوست داشتم .
    
    به ياد داريد که دبستان ، دبيرستان کجا تحصيل کرديد؟
     ناصر : ابتدايي در مدرسه سيمه در خيابان بهار شمالي ، راهنمايي در مدرسه هفتم تير واقع در ميدان هفت تير و دبيرستان نيز در مدرسه ايران در خيابان قلهک .
    
    اما سوال آخر يکتا ناصر براي رسيدن به خواسته هايش همانند نوشين عمل مي کند؟
    ناصر : شايد نحوه ديگري باشد ، به طور مثال من اگر در وضعيت نوشين قرار بگيرم ، نمي گذارم کار به سفر عقد کشيده شود ، تا قبل از آن کاري که بايد را انجام مي دهم ، در ضمن نوشين حقايق را به اذر گفت : تمام حرف هاي نوشين درست بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 1:27 AM  توسط ...sUnny  |