تبليغاتX
Welcome To My World

Welcome To My World

پیچاندن در حضور دیگران

آرامش پس از انفجار
پرونده اي كوچك براي اولين شب آرامش يكي از پربيننده ترين سريال هاي هفتگي تلويزيون و گروه جوانش كه انرژي شان را در اين سريال آزاد كردند
 امیر آقایی و مهدی پاکدل در خانه مهدی پاکدل در کنار تقویم بزرگ لورل و هاردی

در پناه تو ، دوران سركشي ، مسافري از هند ، كمكم كن ،
روز فرشته و ... همة اين سريال ها در زمان خودشان گل كردند، هر كدام هم به علتي. يكي براي اين كه اولين بار روابط جديد دخترها و پسرها و فضاي ديده نشدة دانشگاه را در تلويزيون به نمايش گذاشته بود، آن يكي در يك ماجراي عاشقانه، شبهات ديني و مذهبي را با صراحت مطرح كرده بود و... ولي اولين شب آرامش ظاهرا هيچ كدام از اين ويژگي ها را ندارد. نه خط قرمزهاي آنچناني را پشت  سر گذاشته، نه دغدغة شخصيت هايش، دغدغه هاي داغ جوانان امروز است، نه دوز مفاهيم مذهبي و معناگرايانه اش بالاست و نه تصوير تلخ و تكان دهنده از جامعة دور و برمان مي دهد. در واقع، همة اين ها را در خودش دارد، ولي هيچ كدام ويژگي شاخص اين سريال نيستند. حتي به سبك سريال هاي ديگر، يك قهرمان تمام عيار هم ندارد. پس فكر مي كنيد چطوري اين سريال به پربيننده ترين سريال هفتگي تلويزيون بدل شده است؟ دلايل ريز و درشت زيادي را مي توان آورد؛ از بازي هاي خوب و كارگرداني قوي بگيريد تا فيلم نامة سر و شكل دار و ديالوگ هاي جاندار. ولي خيلي از سريال ها با همين ويژگي ها بي سر و صدا آمدند و بي سر و صدا رفتند. دليل اصلي جذابيت
اولين شب آرامش ، در انرژي اي است كه اين سريال، فضاي آزاد شدنش را فراهم كرده. اصل ماجرا اين است كه يك گروه جوان كه تا به حال فرصت ديده شدن به آن ها داده نشده، مي خواسته اند بتركانند و اين كار را هم كرده اند. از سعيد شاهسواري تهيه كننده، بگيريد تا آهنگساز و خواننده و احمد اميني كارگردان كه سريال هاي خوب زيادي ساخته، ولي هيچ كدام به اندازة كافي قدر نديده اند. بيشتر بازيگران هم ته انرژي شان را گذاشته اند. از يكتا ناصر بگيريد كه چهرة كليشه شده اش را خرد كرد تا مهدي پاكدل و امير آقايي كه انرژي پشت ديوارهاي تئاتر شهر مانده شان را يك دفعه آزاد كردند. اصل قضيه، همين انفجار انرژي در اين سريال است كه ناخودآگاه يقة بيننده را مي گيرد و ول نمي كند. حالا به سراغ هركدام كه برويد آرامشي در چشمان شان مي بينيد كه نتيجه همين انفجار است.
 
ب ام و يا پرايد؛ مسأله اين است!
از يواشكي فيلم ديدن هاي كودكي تاخفاش شب همراه با چاي، خربزه، يك قسمت از اولين شب آرامش ، مهدي پاكدل و امير آقايي!
 آقایی و پاکدل
بازيگر خوب تعريفش اين نيست. يك پرايد اولش كه نو است خيلي خوب مي رود، ولي نهايتا با بي ام و فرق مي كند
به مهدي پاكدل گفتيم: شايد براي عكاسي مجبور باشيد بياييد مجله. با لحني كه هر جور اعتماد به نفس آدم را از بين مي برد، گفت: آقاي منتظري بيايد اين جا دفتر ما، امكانات ما را ببيند كف اش مي برد! قرار شد شنبه نيم ساعت قبل از پخش قسمت دهم اولين شب آرامش، امير آقايي (بازيگر نقش پيمان كه او را قبلا در خاك سرخ و ارتفاع پست هم ديده  ايد) را هم آن جا ببينيم. گپ بزنيم و سريال را تماشا كنيم و البته كفمان از امكانات فولِ پاكدل ببرد. حق هم داشت. دم و دستگاه هاي حرفه اي عكاسي و پروژكتور و اين ها به راه بود. (برادر عكاسش مسعود پاكدل، توي خانة مهدي پاكدل يك استوديوي درست و حسابي عكاسي راه انداخته.) همه شان طوري سريال را نگاه مي كردند كه انگار كوچك ترين اشتباهي آن جا مساوي است با از دست دادن سرشان. وقتي مي پرسي موقع پخش سريال چه حسي داريد، آقايي مي گويد: اضطراب، اضطراب. كلي تو حس و حال خودشان هستند. خاك بر سرت و دمت  گرم هم مي شنويم كه يا به هم مي گويند يا به كاراكترهاي تو فيلم.(امير آقايي يكي از خاك بر سرها را به نوشين مي گويد كه عشق پيمان را نمي فهمد!) پاكدل و آقايي از اولين شب آرامش با هم رفيق شدند، ولي توي تئاتر هم همديگر را مي شناختند. توي اتاق پاكدل، يك تقويم بزرگ لورل و هاردي هست كه ورق زدنش خيلي كيف مي دهد. بساط چايي و ميوه  و خربزه مان هم به راه است. به شان مي گوييم خودشان از هم سؤال بپرسند. آقايي پايه است. برايمان هم تعريف مي كند كه وقتي داشته مي آمده اين جا، آن قدر ويراژ داده كه پليس دنبالش كرده. بعدش هم از پشت بلندگو گفته: PK بايست. چي كار مي كني؟ مثلا بازيگر هم هستي؟

امير آقايي: من مي خواهم شروع كنم. اتفاقا كلي هم سؤال از تو دارم.
مهدي پاكدل: بپرس.
آ: ببين ما ديگر عادتمان شده وقتي يك متن خوب يا نمايشنامة خوب مي خوانيم، مي فهميم كه مي گيرد يا نمي گيرد. جفتمان هم سر اين كار از اول به اين نتيجه رسيده بوديم كه اين كار پتانسيل يك كار ماندگار را دارد. تعريف تو به عنوان يك آدم سابقه دار چيست؟ اين كه تأثير هنري خوب است، يا اثر هنري؟
پ: تأثير هنري يا اثر هنري! من چه سابقه اي دارم كه بخواهم از اين حرف ها بزنم ؟
آ: سابقة تئاتر داري، سابقة بازيگري داري. آرتيستي. گرافيستي.
پ: تأثير هنري يا اثر هنري، جفتشان به يك اندازه، مهم هستند. منظورت از تأثير، آن چيزي است كه از اثر ساطع مي شود؟
آ: ببين تأثير هنري يك چيزي است مثل تأثير يك تابلو در طول تاريخ. اثر هنري به اعتقاد من فقط يك اثر است. بُعد و عمق هم ندارد. من مي خواهم به جواب يك سؤال ديگر برسم. بعضي كارها توي همين تلويزيون خودمان يكهو گل مي كند ولي يك ماه بعد از تمام شدن ، همه آن رايادشان مي رود.
فقط ببخشيد زيادي تخصصي اش نكنيد كه خواننده هايمان بي خيال خواندن مصاحبه بشوند!
پ: ببين من يك جايي خواندم كه چهار تا اختراع توي سرنوشت بشر تأثير وحشتناكي داشته و كيلومترها بشر را به جلو پرتاب كرده است. موتور بخار جيمز وات، برقِ اديسون، پيچ و تابلوي رقصندگان آوينيون پيكاسو. (اين جا همه ناخودآگاه مي خندند). چون اين تابلو باعث شده است كه براي اولين بار بُعد سوم در يك فضاي دوبعدي عنوان بشود. از اين جا مخترعان مي فهمند اصلا زمان را مي شود در بعد سوم آورد و از اين كارها. يعني ذهنيت ميليون ها دانشمند با اين تابلو، باز شده است. عجيب است ديگر، يك اثر هنري مي تواند در علم چنين تأثيري بگذارد.
آ: الان تو معتقدي اولين شب آرامش چقدر عمق دارد و چقدر طول؟
پ: نمي دانم، زياد مطمئن نيستم به عمق و طولش و اين ها.
آ: ولي مخاطب، خيلي كار را پسنديده، چرا؟
پ: ببين، آخر الان تلويزيون يك شرايطي دارد. بگذار اين جوري بگويم، الان تو تئاتر، واقعا بچه هاي ما در حد جهاني حرف براي گفتن دارند. من نمي دانم ماجرا چي است كه همين بچه ها وقتي مي آيند توي تلويزيون يا سينما، ديگر حرف هايشان در حد تهران خودمان هم نيست ديگر چه برسد حد جهاني. حالا محدوديت يا نبود امكانات يا هر چي، نمي دانم دليلش چي است.
آ: صاف و صادقش اين است، به خاطر محدوديت است. تو به اندازة يك متر در يك متر مي تواني قدم برداري. تو اولين شب آرامش اتفاقي كه مي افتد اين است همه مي گويند اَه، يارو عاشق خواهرش است .
پ: آفرين!
آ: راستي من و تو يك قرابتي با هم داريم.
پ: چي؟
آ: جفتمان شهرستاني هستيم.
كجايي هستيد؟
آ: من اروميه اي هستم، مهدي هم اصفهاني.
پ: ولي امير، تو از پشت كوه آمدي من از يك جاي صاف آمدم. بين تهران و اصفهان، كوه نيست!
آ: قطعا تو گذشته و بچگي  هايمان تشابهات خاصي هم هست. يواشكي فيلم ديدن، دزدكي سينما رفتن.
پ: آره، دقيقا.
آ: از اين پي سون  ها (P7) اجاره كني و با يك تلويزيون شبانه بنشيني و...
پ: آره، چهل نفر را هم صدا كن بيايند.
آ: يا سنگام و بروس لي روي پرده.
پ: اولين خاطرة من از سينما وقتي است كه در دورة دبستان بوديم، وضعيت يكهو قرمز مي شد. ششصد تا بچه را مي فرستادند تو يك پناهگاه فسقلي. معلوم هم نبود تا كي وضعيت قرمز است؛ براي همين براي ما با آپارات فيلم مي گذاشتند. هميشه تو مدرسه منتظر بوديم خدايا كي وضعيت قرمز مي شود. آرزويمان بود هواپيما بمب بيندازد ما برويم فيلم ببينيم.
آ: حالا مال من يك جور ديگر است. اولين دغدغة من پولش بود. پول نمي دادند برويم فيلم ببينيم. باور نمي كني من معتقدم خيلي ها تو سينما مديون آن پول هايي هستند كه من از مامانم دزديدم رفتم فيلم ديدم. من بالاي سي بار كاني مانگا و دادا را ديدم. تار و پود نگاتيو عقاب ها از هم جدا شده بود، باز مي گذاشتند رو پرده، ما مي رفتيم مي ديديم.
پ: يا مثلا بالاش .
آ: آره، وقتي تو شهرستان يك فيلم مي آمد خيلي شلوغ مي شد. ما كوچولوها با يك بليت از توي مردم يواشكي مي رفتيم و تو سالن جا مي گرفتيم. بعد وقتي يك سري روي زمين مي نشستند يا دور مي ايستادند ما دستمان را بلند مي كرديم و مي گفتيم جا و شش تومن كاسب مي شديم. بعد ما، يك سري بچه، زير سن دراز مي كشيديم. يعني من يك عمر جمشيد آريا را از پايين ديدم! اين ها را گفتم كه بگويم ما چي فكر مي كرديم، چي شد. يك قرابت ديگر كه من و مهدي داريم اين است كه از آن راهروهاي نمور و تنگ و تاريك تئاتر شهر آمديم بيرون.
پ: واقعا...
آ: في نفسه تا تئاتر شهر آمدنش خيلي كار شاقي بود. چون تو تهران خيلي راحت تر است، فوقش دو تا مسير را مي آيند. ولي ما از پشت كوه آمديم تا برويم آن تو.
پ: براي من كمي ساده تر بود. چون آن زمان داداشم رئيس تئاتر شهر بود راحت تر مي توانستم بروم تو. ولي كاش نبود، چون هر موقع ما را مي ديد، مي گفت بچه اين جا چي كار مي كني، واسة چي آمدي؟
حالا واسة چي مي رفتيد؟

 آقایی و پاکدل و نعمتی در حال حال کردن!!!!!!!
پ: دوست داشتم. عاشق آن ساختمان گرد بودم. تازه دانشگاه آزاد، گرافيك قبول شده بودم. مي گفتم خدايا چقدر قشنگ است. يعني كي ها مي روند اين تو؟ يعني مي شود ما هم برويم آن جا؟
آ: به هر صورت آن اتفاق، اتفاق بزرگي بود. ورود به تئاتر شهر. بعد از جلوي كتابفروشي هاي ميدان انقلاب رد شدن. و آمدن و رفتن.
پ: واي من يادم است اولين بار رفتم تئاتر شهر تريا . حامد محمد طاهري (كارگردان كار سياها كه مهدي پاكدل درآن بازي كرد) را ديدم. تا من حرف زدم گفت: تو مي شود حرف نزني. گفتم: چرا؟ گفت: از آن دور آمدي ديدم عجب بچه خوش تيپي. اين چقدر به درد كار مي خورد. حالا با اين لهجة غليظ...! توي همان گروه سياها كه تمرين مي كرديم مي گفتند هرجا اصفهاني حرف بزني آن قدر مسخره ات مي كنيم تا از سرت بيفتد. شب تا صبح تو تئاترشهر مي مانديم، زير صندلي ها و تو سوراخ ها قايم مي شديم. همه مي رفتند شروع مي كرديم تمرين بيان بلند. كسي هم نبود. يك آقا حاتم بود كه آن بالا خواب بود.
آ: همه اش هم مي گفتند اين سالن ها جن دارد، نگو اين ها بودند!
پ: ولي يك مسأله كلي تو دنيا هست كه مي گويد انرژي فناناپذير است. توي كار هم اين طور است. من مي آيم سركار مي بينم امير انرژي دارد، كارگردان و تهيه كننده انرژي دارند؛ من معتقدم اگر كار پخش هم نمي شد، اين انرژي هدر نمي رفت. يك جايي نتيجه اش را همة ما مي ديديم. از عباس كه نويسنده است تا من بازيگر، همة ما نتيجة انرژي پاك و سالمي را كه گذاشتيم مي ديديم. حالا كه دارد كار پخش مي شود براي من اصلا چيز عجيبي نيست كه مي گويند واي كار گرفته . براي من مثل روز روشن بود كه كار مي گيرد.
بعد از اين همه كار تئاتر انرژي شما حسابي تو اين كار آزاد شده.نه؟
پ: دقيقا يكي از معيارهاي انتخاب آقاي عظيم پور (مسئول انتخاب بازيگران) همين بود. علاوه بر استعداد بازيگري و اين ها، بچه هايي را آورد كه سرشار از انگيزه بودند، به اصطلاح هر جا رفتند بتركانند.
آ: يك سكانس هايي تو همين كار هست كه هنوز گوشه اش هم ديده نشده. سكانس هاي واقعا سخت. و به نظرم اگر اين انگيزه ها نبود، آن اتفاق نمي افتاد، يعني كار ديده نمي شد. كسي كه شكم سير است، بي تعارف تو كار انرژي نمي گذارد. ولي ما اين انگيزه را داشتيم. من يك چيزي مي خواهم از شما بپرسم، در اصل به عنوان كسي كه به خاطر حرفه اش تلويزيون را مي بيند. ما يك سري كار داريم تو تلويزيون كه به لحاظ كيفيت و كميت جايگاهشان مشخص است. وقتي بازيگرهاي آن كار، تو خيابان راه مي روند صد برابر همان لطفي را به شان دارند كه به ما هم دارند. مي خواهم بدانم چه جوري آدم تشخيص بدهد كه كدام درست است؟
يعني چي كدام درست است؟
آ: يعني من امير آقايي چه جوري تشخيص بدهم كه كار ما به لحاظ كيفيت يك خرده بالاتر بود.
اگر به نظرم كلان نگاه كني همه اش بستگي به خود آدم دارد.
پ: دقيقا، يعني جايگاه خودت را بداني چي است.
مي خواهم بگويم همه اش به توقع خودت از خودت و از تأثير كارت برمي گردد. الان تمام دنيا جكي چان را خيلي بيشتر از جك لمون مي شناسند. چرا مي خنديد؟ جدي مي گويم.
پ: نه آخر مثال بامزه اي بود!
خب حالا آخرش كه چي؟ دو تا كار خوب نوشتيد يا شماها بازي كرديد اصلا دنيا را هم تركانديد، آخرش كه چي بشود؟
پ: ببين من اگر از الان به فكر ته اش باشم كه بايد ول كنم. يا اصلا مي روم دنبال نجاري، قصابي و يك شغل ديگر. به فكر ته اش نيستم، چون هنر به نظر من ته ندارد. راستش من تو اين شرايط دارم حال مي كنم و زندگي ام را مي كنم. و توي كارم آرزويي ندارم يعني هدفم نيست كه سوپراستار سينماي ايران باشم، چون اگر هدفم اين باشد اصلا نمي شوم.
حالا يك كم بخواهيم فلسفي اش كنيم، مي گوييم دو تا نگاه داريم به خوشبختي . يك نگاه افلاطوني كه مي گويد يك قله است كه بايد به اش برسي و يك نگاه ارسطويي كه مي گويد اصلا اصلش همين راه است.
پ: دقيقا. پس من ارسطويي هستم.
حالا آقاي آقايي شما چي، ارسطو يا افلاطون؟
آ: من يك آرمان شهر دارم. يك چارچوب حداقل.
پس افلاطون را هستيد!
آ: نه اين كه بگويم آرزوي نهايي ام است. يك توقعي از خودم دارم. از تلاشم دارم خيلي لذت مي برم و تلاش مي كنم به توقع خودم هم برسم.
آن آرمان شهر و توقع تان چي است؟
آ: اين كه هر بار كاري از خودم را مي بينم، خجالت نكشم. اين خيلي مهم است كه پيش خودم شرمنده نشوم.
يك بدشانسي كه بازيگرها دارند اين است كه نويسنده ها مي  توانند اسم مستعار بگذارند، ولي بازيگر نمي تواند فرار كند از كار خودش.
آ: آره ديگر من هميشه مي  گويم. بازيگر سرمايه اش صورتش است. يا من مي توانم حراج بزنم سه تا 999 تومان بياييد ببريد، از اين كار به آن كار. يا نه يك ويترين به يك صورت اختصاص بدهم هر پنج سال يك بار هم بگويم اين است قيمتش.
پ: به همين چيزها فكر مي كني كه ماشينت PK است!
حالا ماشين خودتان چي است؟
پ: دوچرخه!
خب يك سؤال، موقع پخش فيلم هر دويتان تو يك حال ديگر بوديد. سه بار به آقاي پاكدل گفتم من يك تلفن از اين جا بزنم
متوجه نشد! اين همه دقت و وسواس براي چي است؟ پول كار را هم گرفتيد يا مي گيريد، اسكار هم كه نيست جايزه بدهند معروف شويد.
آ: من ديشب سكانس هايي كه امروز پخش مي شود را نشستم يك بار ديگر خواندم. من يك چارت شخصي دارم و همة اضطرابم اين است كه ببينم اين دامينو به آن يكي خورده يا نه، همه چي سرجايش هست يا نه و مثلا هفت سكانس قبل، من اين ساعت را با شوق و ذوق هديه دادم اين جا به اين حس مي خورد يا نه؟ چون سكانس من با نوشين تو ماشين را كه مي گويد ساعت را مامانم داده و من به هم مي ريزم قبل از سكانس هديه دادن فيلم برداري كرديم. (تو يك فاصلة سه ماهه).
پ:اين اضطراب دارد كه اين ها كه چسبيده به هم، حسش يه هم مي خورد يا نه.
خب حالا نچسبد چي مي شود؟
پ: خب كار احمقانه مي شود ديگر!
نمي شود. فوقش مي شود مثل همان هايي كه بازيگرهايشان را هزار برابر شما تحويل مي گيرند.
پ: خب قرار نيست استاندارد ما استاندارد تلويزيون باشد.
خيلي ها مثل شما گزيده كار بودند، آخر انرژي و حس و اين حرف ها هم بودند ولي يك جايي بريدند. الان اصلا بازي شان را تحمل هم نمي شود كرد. شما كي قرار است اين طوري بشويد؟
پ: خدا نكند. ولي آخر بازيگر خوب تعريفش اين نيست. يك پرايد اولش كه نو است خيلي خوب مي رود ولي نهايتا با بي ام و فرق مي كند.
حالا شما آن ب ام  او هستيد؟
پ: نه ولي فرق مي كند. و اصلا هم مهم نيست همه بفهمند يا نه.
آ: ببين تو تلويزيون اين قدر همه  گفتند حالا كي مي بيند، ول كن حوصله ندارم، ديالوگ بگو برو، كه تلويزيون مان شده اين كه هست. و اگر نه اولين شب آرامش تو تلويزيون معجزه نبوده. كارهاي معمولي و بي قواره اين قدر زياد هستند. منِ كارگردان الان 90 دقيقه بخواهم بسازم تهيه كننده مي گويد آقا بيست روزه جمعش مي كني يا نه؟ خب همه چيز بزن دررو تمام مي شود مي رود.
آقاي پاكدل، از آقاي آقايي سؤال نپرسيديد.
پ: چرا اتفاقا دارم. اين شخصيت پيمان توي لايه هاي پنهان شخصيت ات وجود دارد؟ جان مهدي راست بگو.
آ: ازم پرسيدند كه ما به ازاي پيمان را كجا پيدا كردي؟ گفتم: تو خودم. من معتقدم كه همه خصايص را در وجودمان داريم.
پ: من شب و روزم را زياد با تو مي گذرانم. مي ترسم لايه هاي پنهانت بيايد بيرون. خدا به دادم برسد!
آ: ولي واقعا يك جاهايي اش تو خودم است. باورتان مي شود كه تو اين 8 ماه ارتباط هاي شخصي من با اطرافيانم دچار مشكل شده بود.

 مهدی و امیر
عباس نعمتي ( نويسنده فيلم نامه سريال) هم آن شب در خانه مهدي پاكدل بود و در به وجود آمدن فضاي صميمي مصاحبه خيلي بهمان كمك كرد
پ: دو به هم زن شده بود!
آ: منظورم اين است موقع خواندن فيلم نامه به يك چيزي رسيدم. خفاش شب يادتان است؟ بعد از آن همه جنايت يك آرامش عجيبي داشت، ما تو گوش يكي بزنيم دو شب خوابمان نمي برد، بايد برويم پيدايش كنيم و غلط كردم و ببخشيد. با خودم گفتم چه اتفاقي مي افتد كه خفاش شب آرام است؛ فهميدم همة كارش و وجود خودش يك پارچه بود. پيمان هم همين است وقتي در منجلاب مي افتد براي رسيدن به هدفش هر كاري مي كند.
پ: امير يك چيز ازت بپرسم؟ بهترين سكانسي كه خودت حال كردي چي بود؟
آ: يك سكانسي بود كه من از آن اول همه اش منتظر بودم كه كي فيلم برداري مي شود! هنوز هم كه حرفش را مي زنم، ببين بغضم گرفته حالم بد مي شود. يك جاست من مي روم سرخاك مادرم و خيلي هم سكانس معمولي و راحتي است ظاهرا، ولي عجيب است. سه بار هم فيلم برداري اش عقب افتاد. حالا نديدم نمي دانم چي از آب درآمده. ولي نفسم درنمي آمد.
حالا آقاي پاكدل شما توي كدام سكانس اين حس را داشتيد؟
پ: يك سكانسي هست. يك شب من و مادرم تنها تو اتاق هستيم. مادرم يك چيزي مي گويد برمي گردم نگاهش مي كنم آن قدر يك لحظه همه چيز وحشتناك شد براي من، باور نمي كنيد. احساس كردم روحم از بدنم آمده بيرون دارد من را مي بيند. ديالوگم را گفتم و كات دادند من بغض كرده بودم و حس مي كردم، بقيه نگرفتند حس من را و يك تجربة دروني است. بعد ديدم فيلم بردار كار آمده من را بغل مي كند كه دمت گرم. آقاي اميني گريه مي كند. تازه فهميدم بازيگري عجب چيزي است. خدايا.
آ: عجب چيزي است.
پ: آدم از خودش مي  آيد بيرون. اين جمله كليشه است، ولي واقعا نقابت را مي زني كنار و مي آيي خودت را از بيرون مي بيني. واي خدا، عالي است يك پلان و يك سريال بيست و شش قسمتي! مي خواهيد برويد؟
كم كم مي خواهيم برويم.
پ: يك جمله اي هست از مرغ دريايي چخوف كه براي جمع بندي حرف هايمان جالب است.
حالا مي دانم، مي فهمم كه در كار ما، ما كه بازي مي كنيم يا مي نويسيم، مهم افتخار، شهرت يا آن چه من روزي در آرزويش بودم نيست. مهم اين است كه بدانيم چگونه ايمانمان را حفظ كنيم، چگونه بردبار باشيم و صليب خودمان را به دوش بكشيم.


شخصيت ها از ديد عباس نعمتي نويسنده فيلم نامه
پيمان مي خواست زير قطار برود
 نعمتی
اين كه 28 سالت باشد و بتواني همچين فيلم نامه اي بنويسي كه ملت را شنبه شب ها پاي تلويزيون ميخكوب كند، كار كمي نيست. شخصيت پردازي چند وجهي در كنار ديالوگ هاي جاندار، از چيزهايي است كه چند سال بود در تلويزيون ما خبري ازش نبود. ولي عباس نعمتي كه به همراه سعيد شاهسواري، فيلم نامة اولين شب آرامش را نوشته، توانسته اين ها را يكجا جمع كند. عباس نعمتي، 6 سال با گل آقا كار كرده و مطالبي با امضاي عباس قلي خان و علي مردان خان نوشته. او خودش را براي هميشه مديون مرحوم كيومرث صابري فومني مي داند. نعمتي اولين تجربة فيلم نامه نويسي اش را با همايون اسعديان و ايرج تقي پور در چراغ جادو۲ در 21 سالگي تجربه كرده و اميدوار است كارهاي بعدي اش بهتر باشد. عباس خيلي آرام و مظلوم است و با آرامش حرف مي زند. خصلت هايي كه دارد، زياد به اوضاع سينما و تلويزيون نمي خورد. ولي خب هرچه باشد، او فيلم نامة بهترين سريال اين روزهاي تلويزيون را نوشته است.

موقع نوشتن، بازيگرها در ذهنتان بودند؟
اوايل عكس هايشان را گذاشته بودم جلويم و با خودم مي گفتم اين الان در اين موقعيت بود چه مي گفت يا چه مي كرد. حتي رفتم سريال مرواريد سرخ را نگاه كردم تا جنس بازي مهدي پاكدل ـ عليرضا ـ دستم بيايد، جنس صحبت كردن و مكث هايش.
و بعد به اين نتيجه رسيديد كه عليرضا همه اش بايد آه و ناله بكند!
نه! ببينيد عليرضا كي است؟ او در يك موقعيت عشقي ضربه خورده. موقعيت اش دردناك است. احتمالا همة آدم ها، يك بار تجربة عشق يك طرفه را داشته اند. اگر هم فكر مي كند كه طرف مقابل عاشقش است، ولي يك جا مي فهمد اين طور نيست. خيلي درد دارد. تمام كاخي كه ساخته، مي ريزد. قصة عليرضا هم از جايي شروع مي شود كه سر سفرة عقد به او نه مي گويند. چه كار بكند؟ بايد اين دوره را طي كند. شكوه هم يك جا همين را به او مي گويد اما گفتن كجا و تحمل اين درد كجا. اتفاقا درام همين است. عكس العمل قهرمان به حادثه. كي ير كگارد در ترس و لرز مي گويد كشيش ها هميشه در تعريف قصه حضرت ابراهيم خيانت كرده اند. گفته اند سه بار خواب ديد و سه روز راه رفت تا در وعده گاه پسرش را ذبح كند و باقي قضايا. اما هيچ كس نگفت ابراهيم در اين سه روز چه كشيد. درام همين جاست. عليرضا واقعا چه كشيد وقتي فهميد آذر بين او و ديگري، ديگري را خواسته. بيننده دوست دارد اين واكنش را ببيند، براي همين قسمت سه كنشي ندارد و فقط عكس العمل هاست.
ولي عليرضا كمي تا قسمتي پپه  است.
خب آدم اخلاقي، دستش بسته است. چه كار كند؟ شعر عربي اي است كه مي گويد اُريد وصالُكَ و تريد هجري‎/ فَاُتركُ ما اُريد، لِما تُريد من تو را دوست دارم، تو هجران مرا مي خواهي، آن چيزي كه تو مي خواهي، به خواستة من اولويت دارد. ولي تو چه مي داني كه من چه مي كشم. عليرضا توي چنين موقعيتي گير كرده. قانون عشق مي گويد رضايت معشوق، حالا اگر رضايت معشوق در ترك است، سوزش دارد. ولي يك واقعيت را بگويم. حرفت اشتباه نيست. اين آدم ها هستند كه وزنشان را تعيين مي كنند.
خب همين. وزن عليرضا از پيمان كمتر است!
كم نيست، وزن واقعي اش است. توقع قهرمان داستان سنتي را نداشته باشيد.
شايد پيمان واقعي تر است.
ببينيد، قصه هاي قديمي با يكي دو آدم جلو مي رفت. ولي در دنياي مدرن، آدم هاي زيادي روي هم تأثير مي گذارند. رسانه، مدرسه، دوست، دانشگاه، همه مؤثرند. اگر بخواهي وزن واقعي هر كدام را نشان بدهي، قصه هايشان جدا مي شود و مثلا مي شود فيلم تصادف (Crash) يا ۲۱ گرم. ما الان يك قهرمان مثل رستم نداريم. مثل كلانتر ماجراي نيمروز يا اسپارتاكوس. آلن رب گريه وقتي پاكن ها را نوشت، نزديك به همين سؤال را ازش پرسيدند. گفت در گذشته، در عصر بالزاك، همه چيز به ظاهر قطعيتي داشت، معلوم بود، قهرماني بود. من تو عصري زندگي مي كنم كه آشفته است و آن شفافيت و قطعيت نيست، براي همين دورة من در قصة من نمود پيدا مي كند. كار بالزاك آن وقت درست بود. پاك كن ها هم حالا. اين جا هم به نظرم همچنان كه در بيرون جز خدا و بالطبع خدا، چهارده معصوم فعال مايشاء نداريم، در قصه هم قهرماني كه فعال مايشاء كل داستان باشد، نداريم.
ولي احتمالا شما علاقه اي به پيمان داشتيد كه اين وزن را به او داديد.
خودش، خودش را تحميل كرد.
مي توانستيد كاري كنيد عليرضا خودش را تحميل كند؟
در سه قسمت اول، پيمان فقط در يك سكانس حضور دارد. من نمي دانستم او مي خواهد خودش را به همه تحميل كند. يكهو رفتم ديدم پيمان چيزهاي جديدي به من مي گويد. هر چه جلوتر مي  رفتيم، وزن پيمان بيشتر مي شد. من خيلي جاها مي خواستم پيمان كار ديگري بكند، ولي او كار خودش را مي كرد. از صميم قلب مي خواستم سرنوشت پيمان جور ديگري باشد. باور كن واقعا اين طور بود. اگر مي دانستم مي خواهد اين قدر بزرگ شود، از اول اين كار را مي كردم. خودش، خودش را باز كرد و جلو برد.
اما اين يك حربة قديمي است كه چهرة قهرمان اصلي از اواسط ماجرا معلوم مي شود.
نه، پيمان را هيچ كس جدي نمي گيرد. وقتي به او غذا مي دهند مثل سگ اين كار را مي كنند. خودش را مي خواهد داخل خانواده ملكي جا كند، ولي آن ها او را نمي بينند. اما او كم كم خودش را تحميل مي كند. ببينيد، ما براي پيمان فقط اين قدر داشتيم كه عاشق نوشين بوده. بعد ديديم علاقة نوشين به عليرضا، بايد پيمان را به سمت حذف عليرضا ببرد اما عليرضا تنها شاهد پيمان است كه هنگام قتل رفيع ، پيمان شمال بوده، پس از طرفي پيمان بايد در فكر حفظ او باشد. اين تناقص بين علاقه به نوشين و حذف عليرضا از يك طرف، و ماجراي شهادت عليرضا به بي گناهي پيمان، يكهو پيمان را بزرگ كرد . ببينيد، تولستوي دربارة آناكارنينا مي گويد: من واقعا نمي خواستم آنا برود زير قطار بارها به اش گفتم آنا نرو زير قطار، ولي او رفت. من اوايل مثل تو به تولستوي مي خنديدم، ولي باور كن نمي خواستم پيمان اين كارها را بكند ولي كرد.
برويم سراغ نوشين چرا اين جوري است؟ وقار يك دختر را ندارد.
نوشين به مادرش مي گويد: يك آدم حسابي آمده جلويم. دارم فكر مي كنم چرا اين براي من نباشه. تمام نكته همين است. او نه پدر حس كرده و نه برادر. او بچة ناخواسته است. شرط ازدواج زرين و رفيع، بچه دار نشدن است. زرين شرط را شكسته. او وجود خودش را وابسته به يك كلك مي داند. بعد جلويش مردي مي آيد كه مي بيند قدرش را بهتر از آذر مي داند.
ولي اين دختر با اين شرايط، به هر پسري مي تواند دل ببندد.
اين قدر هم احمق نيست. عليرضا چيزهاي جذابي دارد. محجوب، شاگرد اول، منظم. وقتي عليرضا نوشين را پس مي زند، يك جور ناز تويش است. آن هم براي نوشين كه هيچ وقت نه نشنيده است.
راستي فرزاد، چي دارد كه آذر به او علاقه مند است؟
اين جا هم آن نه گفتنِ اول فرزاد، كار خودش را مي كند. شايد اگر موقعيت فرزاد و عليرضا مساوي بود، عليرضا ارجح بود. اما آذر در دوران مدرسه ، عاشق فرزاد شده بود. موقعيت هاي عشقي نوجواني با اين كه محدود است و سطحش پايين است، ولي شور و تأثير بيشتري دارد.
قبول داريد آذر خيلي وارفته است؟
ذاتا او يك دختر معمولي است. هر چند تأثيرش را با يك نه گفتن مي گذارد، ولي خودش نمي فهمد با دل عليرضا چه كرده. او قهرمان به معناي پيش برنده داستان نيست. حوادث اطرافش شكل مي گيرد. آن نه را هم نوشين در دهانش گذاشته. خودش در حد اين كارها نيست.
شكوه، مادر عليرضا و ارتباط اش با او، بعضي وقت ها غيرطبيعي است، راستي چرا عليرضا مادرش را به اسم كوچك صدا مي زند؟
شكوه يك زن مقتدر است. مواظب عليرضا است، ولي به رويش نمي آورد. ماجراي اسم كوچك هم عادي است، خيلي آدم ها اين طوري اند رابطة عليرضا و شكوه، فوق العاده خوب است. شكوه همان زن مقتدر و در عين حال محجوب شرقي است. پرده نشين هايي كه حتي در طول تاريخ هدايت كنندة خيلي از ماجراها هستند.
شايان، اين وسط چه كاره است؟
شايان بيماري قلبي دارد. قلب همسر شكوه در سينه اوست چون مي دانسته چند سال زنده مي ماند، ازدواج نكرده. ولي حالا عمرش طولاني شده. قبلا از شكوه خواستگاري كرده، ولي شكوه با دوست شايان ازدواج مي كند. حالا هم قلب پدر عليرضا دارد در سينة شايان مي زند. او مي خواهد مشكل همه را حل كند، ولي در حل مشكل خود عاجز است. رك گويي و طنز تلخي دارد كه شيرينش كرده، حالا هم نمي داند، شكوه او را دوست دارد يا قلبي راكه در سينه اش است.
موقع فيلم برداري رفتيد سر صحنه؟
به پنج بار نرسيد. راستش اين كه ديالوگ ها در دهان بازيگرها جان بگيرد و تو كه چند ماه با فيلم نامه زندگي كردي آن را تماشا كني، حس غريبي است. شايد واقعا آن وقت از مواجهه اش مي ترسيدم ولي راش ها را از همان اوايل در دفتر مي ديدم. از طرفي اميني يك كارگردان حرفه اي است و به فيلم نامه اطمينان داشت و انصافا وفادارهم بود. نه مثل بعضي كارگردان هاي ضعيف كه تمام تخصص شان به جاي بازيگري و دكوپاژ و كارگرداني، دخالت بي جا در فيلم نامه و ساختن حاشيه است تا خود را به عنوان كارگردان ثابت كنند.

احمد اميني منتقد قديمي سينما و كارگردان اين سريال، از آن عشق فيلم هاي واقعي است
از سن خودم فرار مي كنم
 احمد امینی
گفت وگو با احمد اميني براي من كار دشواري بود. از اين جهت كه هفته اي چند ساعت در مجله فيلم مي نشينيم و دربارة موضوعات مختلفي گپ مي زنيم. اما وقتي قرار شد براي مصاحبة جدي صحبت كنيم، نمي دانستيم از ميان ايده  هاي مختلف كدام را انتخاب بكنيم. خلاصه هر جوري بود شروع كرديم. روز بعد، وقتي متنِ پياده شده را دادم تا بخواند، زياد از آن خوشش نيامد و گفت حرف هايمان انسجام ندارد. ولي به هر حال، او استاد ماست و يكي از دوست داشتني ترين و باسوادترين منتقدان و فيلمسازان كه هر جلسه مصاحبت با او حكم كلاس درس را دارد. حتي اگر اين صحبت ها انسجام نداشته باشند!

توي همين قسمتي كه الان با هم ديديم، آتيلا پسياني دربارة تفاوت  هاي نسل ديروز و امروز به پورحسيني گفت كه: اگه منظورت جووناي امروزه، بايد بگم كه اونا حتي به يه دقيقة قبل از اتفاق هم فكر نمي كنن! چرا توي اين سريال رفتيد سراغ جوان ها، با توجه به اين كه در سريال ها و فيلم  هاي قبلي ، آدم  هاي اصلي، عموما شخصيت  هاي ميانسال بودند. . .
وقتي فيلم نامه  ها را مي نويسم يا پيشنهادي را مي خوانم اصلا به اين فكر نمي كنم كه دربارة چه قشري از آدم هاست و شخصيت  هاي اصلي اش زن هستند يا مرد، جوان هستند يا پير. در وهلة اول به ماجرا و قصه فكر مي كنم. اول به اين فكر مي كنم كه مواد خام براي خلق يك قصة پر كشش وجود دارد يا نه. بعد كه از اين مرحله گذشت آن وقت فكر مي كنم كه اين شخصيت ها توي چه سن و سالي قرار دارند. مي خواهم بگويم كه اصلا با قصد و غرض اوليه جلو نمي روم. وقتي هم كه خلاصة اولين شب آرامش را خواندم، تعدد حوادث و پيچيدگي ماجرا برايم جالب بود.
يكي از دلايل متفاوت بودن اين سريال نسبت به كار هاي مشابه، توجه شما به جزئيات است. جزئيات زندگي و شخصيت اين جوان هاست كه آن ها را سمپاتيك مي كند. شما از نظر سن و سال، به نسل قبل از اين ها تعلق داريد. اما روحيه اي كه از شما مي شناسيم روحية يك جوان است. مثلا هنوز با علاقه و اشتياق، فيلم هاي ايراني و خارجي روز را پيگيري مي كنيد، نوستالژي منتقدان قديمي را نداريد، در جريان اخبار هستيد و بيش از منتقدان هم نسلتان با منتقدان جوان تر در ارتباط ايد. اين روحيه خيلي كمك كرده كه سريال جديدتان اين قدر شاداب و سرزنده به نظر بيايد.
شايد يك دليلش اين باشد كه من هميشه از سن واقعي خودم فرار مي كنم. دلم نمي خواهد يادم بيفتد كه بالاي پنجاه سال دارم. شايد فيلم ساختن را خيلي دير شروع كردم و هنوز خيلي كار دارم. اگر به سن و سالم فكر كنم، كم كم بايد منتظر بازنشستگي باشم. وقتي كه در نوجواني عاشق سينما شدم، تصميم گرفتم منتقد بشوم. الگوي من در آن سال ها كيومرث وجداني بود. يعني اگر مي خواستم منتقد شوم، هدفم اين بود كه منتقدي مثل وجداني شوم. سال ها به عنوان منتقد (البته نه در حد وجداني!) فعاليت كردم و در مقطعي متوجه شدم كه نقد نوشتن، ديگر آن لذت گذشته را ندارد. بنابراين رفتم سراغ فيلمسازي. در واقع اول، سينما را شناختم و سپس فيلمساز شدم. نه مثل كساني كه اول فيلمساز شدند و بعد تازه به اين فكر افتادند كه سينما اصلا چي هست. همسرم كه سال هاست در فيلم خانه ملي ايران كار مي كند، مي گويد سال ها پيش يك نفر مراجعه مي كند و ليست
بلند بالايي از فيلم  هاي خارجي را ارائه مي كند كه خواسته ببيند. اين ليست بر اساس حروف الفبا بوده. تصور كن كسي را كه پس از چند سال كار و ساختن چند فيلم، حالا يادش افتاده كه بايد كمي هم فيلم ببيند. براي اين كار هم رفته فهرست يك كتاب منبع را كپي كرده و همان جوري بر اساس حروف الفبا فرستاده كه مثلا از فيلم آتالانت شروع مي شود و مي رسد به يك شنبه ها هرگز! همان طور كه گفتي پيگير اخبار هستم، چون فكر مي كنم به عنوان فيلمساز بايد در جريان ماجراها باشم. بعضي وقت ها كه با خانمم تو شهر هستيم، به محض اين كه مي بينم يك جا دعوا يا تصادف شده، ماشين را پارك مي كنم و از نزديك ماجرا را مي بينم. او مي پرسد: چه چيز اين قضيه برايت جذاب است؟ مي گويم: شايد زماني قرار باشد چنين صحنه اي را بسازم. خيلي وقت ها هم پيش آمده كه اين مشاهدات عيني در كارهايم نتيجة مثبتي داشته. علاقه ام به سينما هم ربطي به حرفه ام به عنوان فيلمساز ندارد.
علاقه شما به فيلم  هاي محبوبتان، گاهي باعث مي شود كه برخي از صحنه هايشان را در كار هايتان بازسازي كنيد.
اتفاقا توي همين سريال، صحنة بازجويي از پيمان و عليرضا جور ديگري بود. ولي احساس كردم بهتر است رفت و آمد هاي بازرس را مثل فيلم سامورايي (ژان پير ملويل) بگيرم كه اداي ديني هم به فيلم محبوبم كرده باشم.
و جذاب بودن شخصيتي كه مهرداد ضيايي بازي مي كند، مثل جذابيت بازرس همان فيلم است.
دقيقا. به سعيد شاهسواري موقع تدوين صحنة بازجويي، گفتم: مي دوني اين صحنه رو از كدوم فيلم گرفتم؟ گفت: آشناس ولي يادم نيس مال كدوم فيلمه. كلي گشتيم تا مكاني را پيدا كنيم كه بشود در آن ورود و خروج بازرس به اتاق  هاي متهمان را گرفت.
از نحوه فيلمسازي تان هم مي شود عشق به سينما را ديد. يعني انگار دوست نداريد روش فيلم سازي يكساني داشته باشيد و از تجربه هاي تازه در فـيلمــسازي لذت مي بريد. در سريال قبلي بيگانه اي در ميان ما از تكنيك دوربين روي دست استفاده كرديد، فــيلم اولــتـان سايه  هاي هجوم را بر اساس الگوي سينماي وسترن ساختيد و... اسم سريال جديدتان اولين شب آرامش ، يادآور عنوان فيلم والريو زورليني است. شخصيت جلال شايان مثل بعضي قهرمان هاي وسترن و نوآر يك آدم خسته اما پر راز و رمز است، حتي سكانس آواز دسته جمعي عليرضا و دوستانش پيش از خبر آتش سوزي انبار من را به ياد صحنة مشابهي از فيلم ليلا انداخت، هيچ وقت فكر نمي كنيد كه ديگران درباره تان بگويند: فلاني دنبال رسيدن به يك سبك واحد نيست؟
نه، چون قضاوت ديگران برايم اهميتي ندارد. دوست دارم كارهايي را بكنم كه واقعا دوستشان دارم. در اين سريال هم مايه  هاي مورد علاقه ام زياد بود. نكتة مهم اين است كه علايق مشترك من و شاهسواري به حدي بود كه ايجاد اعتماد متقابل كرد. در مورد شخصيت شايان، سواي نكته اي كه گفتي، او را از قصه هاي اسماعيل فصيح گرفتم. توي قصه هاي فصيح كه من و شاهسواري آن ها را خوانده ايم و دوست داريم، شخصيت ثابتي هست به نام جلال آريان كه ويژگي هاي شايان، تقريبا از او گرفته شده. پيرمرد مجرد و شوخي كه تحصيل كردة آمريكاست، بازنشستة شركت نفت است، تدريس مي كند و خواهري دارد و بعدا معلوم مي شود كه خانواده اي داشته در يكي از محله هاي قديمي تهران به نام درخونگاه و... كه فصيح قصة بازگشت به درخونگاه را دربارة بازگشت آريان به محلة قديمي اش نوشته. الگوي ما او بود و اسم جلال شايان را هم بر اساس جلال آريان انتخاب كرديم.

 یکتا ناصر
دلم نمي خواهد يادم بيفتد كه بالاي پنجاه سال دارم. شايد فيلم ساختن را خيلي دير شروع كردم و هنوز خيلي كار دارم
فكر مي كنم استقبال مردم از اولين شب آرامش و اين همه بازتاب مطبوعاتي، دلايل كافي هستند براي موفقيت اين كار و اين كه زحمت شما و گروه به هدر نرفته است.
ماجراي ساخته شدن اين سريال آن قدر پر ماجراست كه هر كدامشان مي توانست دليل كافي باشد براي كنار كشيدن من. به خاطر اين كه اهل سمبل كاري نيستم و سعي مي كنم كارم را با تمام وجود انجام بدهم، حالا خوشحال ام از اين كه مي شنوم مردم از آن خوششان آمده است. خودت وقتي داشتي همين قسمتش را مي ديدي گفتي كه ميزانسن صحنة گفت وگوي نوشين و مادرش قرينه، صحنة گفت وگوي عليرضا و شكوه است. چون هر دو اين سكانس ها از نظر اندازة قاب و كادربندي و نحوة قرار گرفتن بازيگران شباهت هايي دارند. من خوشحال مي شوم از اين كه مي بينم تلاش هايي كه كردم دارد جواب مي دهد. ولي مي داني كه سكانس گفت وگوي نوشين ومادرش را ما در تير ماه هشتاد و سه گرفتيم و آن يكي را در دي ماه همان سال؟
منبع:همشهری جوان

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 3:19 PM  توسط ...sUnny  | 

بشناسید:بنیامین بهادری

 

بنيـاميــن، ستــــاره هالی!
    
    
بنيامين و ايراني كه مثل اون نداره
    اگر بگوييم كمتر كسي است كه اكنون اسم (بنيامين) را بشنود و بي اختيار با خود زمزمه نكند كه (دنيا ديگه مثه تو نداره) خلاف نگفته‌ايم. حتي آنهايي كه موسيقي به اصطلاح فاخر را ارج مي‌نهند، نيز با بنيامين بهادري همان جوان دهه 60، آشنايند؛ به فرض مثال زماني كه از غوغا كردن آلبوم (بيداد) ساخته (پرويز مشكاتيان) با (اردوان كامكار) سخن مي‌گوييم همه در آن در دوره از آلبوم بيداد مي‌گفتند الان هم همه از بنيامين مي‌گويند! اين جوان كه الان ديگر براي خود سوپر استاري شده است و آهنگهايش، بعد از يكسال غير مجاز بودن و پنج ماه روند مجاز، هنوز به گوش مي‌رسد و هماورد مي‌طلبد و به طعنه به رقيبان مي‌گويد: آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت را اشتباهي.......
Benyamin


    مي دانيم اين روند براي بازار مكاره موسيقي پاپ ايران جاي بسي تعجب دارد و از علل جامعه شناختي، هنري و آسيب شناسانه آن نمي‌توان به راحتي گذشت! باور پذيري اين اتفاق كه بنيامين با قطعه(دنيا مثه تو نداره) توانست دل بسياري از مخاطبان را بربايد و آلبومش به صورت مجاز بيش از يك ميليون تيراژ داشته باشد كمي سخت است، اما اين اتقاق افتاده است و اميد مي‌رود اين اتفاق تكرار نشود...
    
    از خودكفايي در حوزه فرهنگ خبري نيست
    
    انتشار آلبوم (85) مانند توپي بود كه به يك باره منفجر شد؛ آن هم در شرايطي كه همه روند گرفتن مجوز را به هشت خوان رستم تعبير مي‌كردند؛البته محسن رجب پور تهيه‌كننده اين آلبوم در مصاحبه‌اي كه همزمان با انتشار آلبوم بود، از وزارت فرهنگ ارشاد اظهار خرسندي مي‌كند و مشكل موسيقيدان‌ها را از نبود سالن براي كنسرت مي‌داند و نه مجوز!
    محسن رجب پور مي‌گويد: (در تمام كشورهاي توسعه يافته گرفتن مجوز كنسرت بر عهده سازمان شهرداري است. اما در كشورهاي در حال توسعه‌اي چون ما، اين كار به عهده وزارت ارشاد است.)
    رجب پورمي افزايد: (هنرمنداني كه سابقه محتوايي و اخلاقي آنها به وزارت ارشاد ثابت شده است براي گرفتن مجوز مشكلي ندارند، اما مشكل مهم ما نبود سالن و مكان براي اجراي كنسرت است كه شهرداري عهده‌دار آن است)!
    اين تهيه‌كننده، پروسه گرفتن كارهاي موسيقي را در دولت جديد طولاني مي‌داند و اما اين پروسه را ناشي از ناآگاهي هنرمندان مي‌داند نه دولت!وي مي‌گويد: (طبعا هر دولتي با انجام يكسري تغيير و تحول جايگزين دولت قبلي مي‌شود؛ اين در صورتي است كه هنوز هنرمندان ما خودشان را با‌ تغييرات فضاي جديد‌وفق نداده‌اند.)
    رجب پور كه 15 سال در عرصه توليد موسيقي پاپ كار مي‌كند، تصريح مي‌كند: (ما تنها مملكتي هستيم كه در عرصه موسيقي توسط همزبان و همجنس خودمان در آن سوي آبها‌، چه بخواهيم و چه نخواهيم، تغذيه مي‌شويم؛ اين در حالي است كه تنها موردي كه اغلب اين موسيقي‌ها ندارند به مقوله (هويت) بر مي‌گردد.)
    وي در ادامه صحبت‌هاي خود، اويل انقلاب را يادآوري مي‌كند و مي‌گويد: (نبايد ازياد برد كه جامعه ما در بيشتر عرصه‌ها به خودكفايي رسيده است. ديگر خبري از‌صف‌هاي طولاني مرغ، گوشت، تيرآهن و... نيست. اما نبايد فراموش كرد كه در زمينه فرهنگ نه تنها پيشرفت نكرده بلكه پسرفت هم كرده‌ايم)!
    رجب پور هجوم به جشنواره فرهنگي يا حتي ورزشگاهها را از پسرفت فرهنگي مي‌داند و خاطرنشان مي‌كند: (اگر در عرصه فرهنگ پيشرفت كرده بوديم نشانه‌اي از هجوم جوان‌ها براي يك جشنواره يا كنسرت مشاهده نمي‌كرديم و مجبور نبوديم 100 هزار نفر را در يك سالن 30 هزار نفري جاي بدهيم. يا اينكه بعد از يك مسابقه فوتبال شاهد آسيب رساندن به اتوبوس‌هاي شركت واحد باشيم)!
    
    
چه شد كه بنيامين همه‌گير شد
    
     عميق‌تر نگاه كنيم و ببينيم چرا بنيامين اينگونه نقل هر محفل شد.
    -1 ابتدا به سراغ اسم آلبوم برويم با عنوان(85) كه تاكنون از اين اسامي استفاده نشده بود.
    -2 با نشاط بودن و استفاده از ريتم‌هاي تند و دلنشين از ديگر مواردي است كه به اين اثر موسيقيايي تنوعي خاص بخشيده است. در اين اثر، بنيامين حرف دل اغلب جوان‌هاي امروزي را مطرح مي‌كند، يعني جواني كه امروز در مرز بي هويتي به سر مي‌برد.اين قشر از يك طرف نسل قبلي خود يعني پدر و مادرهايش را مي‌بيند كه دركنارهمان زندگي سنتي و شرقي احساس آرامش مي‌كند و از طرف ديگر خودش را مي‌بيند كه در اين سن دو راه بيشتر ندارد؛يا بايد به آينده فكر كند و يا نه!در اين مسير هم دنبال يك معشوقه مي‌گردد.اما ناباورانه به اين نتيجه مي‌رسد كه در اين راه پر سنگلاخ و بي آب و علف ياري اندر كس نمي‌بيند،ياران را چه شد؟
    بنيامين از بي وفايي مي‌گويد و لحظات سختي كه نياز به همدم دارد و با سوز مي‌گويد: (برگرد.) لحظات سخت است و تمام وسايل اتاق به گفته مرحوم فريدون مشيري (همه تن چشم شدم،خيره به دنبال تو گشتم.) مي‌خواند: (ساعت، ديوار، چشمات، قلبم، نمي‌ياي، نمي‌ياي/ آلبوم، گريه، نامه، عاشق، نمي‌خواي، نمي ياي/ من درد، تو سرد/ برگرد، برگرد...)
    -3 بنيامين برخلاف بعضي از خواننده‌هاي ديگر به اشعار مثبت علاقه دارد. مي‌گويد: (من به اين اعتقاد ندارم كه بايد معشوق رفته را كوبيد و بهش فحش داد تا مردم خوش‌شان بيايد، چون اغلب آدم‌ها عشق شكست خورده دارند. اما نگاه ما متفاوت است. راستش رسيدن يا نرسيدن ديگر مهم نيست كه رويش تاكيد كنيم. من چند تا از اين ترانه‌ها را شنيدم و حالم بد شد. ما با معشوق‌مان دعوا نداريم. اگر با يكي مشكل داري و از او ناراحتي، بايد بگذاري بروي ديگر)!
    -4 استفاده از صداي واقعي نه صداي تقليدي، شايد يكي از مولفه‌هاي اساسي درصداي جواني است كه نيامده به بازار، موسيقي پاپ را تصاحب كرده است.

Beny


    -5 تصويري بودن ترانه‌هاي آلبوم (85) از ديگر موفقيت‌هايي است كه زندگي روز مره را بدون ابتذال مطرح مي‌كند.وي به تصوير مي‌كشد: (يه عاشق بي قايق،تو دريا/ چشما شو مي‌بنده، تو رويا/ من عاشق، بي‌قايق، تو دريا مي‌ميرم/ چشمامو مي‌بندم، بي‌رويا مي‌ميرم / ميرم و مي‌ميرم، آسوده مي‌شم از عشق/ ميرم و مي‌ميرم...)
    بهادري با اينكه خود ترانه مي‌گويد اما براي آلبومش از اشعار فريد احمدي استفاده كرده است؛ چرا كه معتقد است: (ترانه‌سرايي تمركز زيادي مي‌خواهد‌ در حالي كه خيلي از كساني كه اين كار را انجام مي‌دهند، خيلي راحت و ساده از كنارش مي‌گذرند.)
    -6 و مهمتر از همه داشتن يك تهيه‌كننده آينده‌نگر با پيش‌بيني دقيق يعني محسن رجب پور؛ هماني كه روزگاري گروه (آريان) را تشكيل داد اما در دو سال اخير تب گرمي از اين گروه نمي‌بينيم.
    اين در حالي است كه رجب پور اين مباحث را رد مي‌كند و مي‌گويد: (سال گذشته ما بزرگترين مجموعه كنسرتي را كه قبل و بعد از انقلاب در ايران تدارك ديده شد ترتيب داديم، اما متاسفانه بنا به دلايلي كه هنوز براي ما واضح نيست، اين كنسرت لغو شد و ما سي ميليون تومان ضرر كرديم. به جز ضرر مالي، اعضاي آريان هم سرخورده شدند. همزمان دولت عوض شد و تجربه بزرگترها هم مي‌گويد كه در هنگام تغيير و تحولات سياسي هر كس خودي نشان بدهد، گوشت قرباني است. من نخواستم آريان گوشت قرباني شود. به همين دليل كار نكردم اما فعاليت‌هاي زيادي داشتيم و آريان با مجوز خصوصي براي ارگان‌هاي مختلف برنامه اجرا مي‌كرد. امسال هم خبرهاي بيشتري از آريان خواهيد شنيد.)
    اين تهيه‌كننده كه سياست هنري و درايت آن غيرقابل انكار است، زماني كه آلبوم(85) بيرون آمد از روند آن خوشحال بود و گفت: (همان روزهايي كه اين آلبوم منتشر شد، چند كار شاخص لس‌آنجلسي هم بيرون آمد و ما افتخار مي‌كنيم كاري توليد كرديم كه از نظر سطح كيفيت از موسيقي لس‌آنجلسي بهتر است. ما مي‌دانيم كه هيچ‌وقت نبايد به سمت ابتذال برويم اما نشاط و شادابي را هم نبايد از جوانان بگيريم. چرا كه نمي‌توانيم با آنها به زبان سي سال پيش صحبت كنيم.)
    
   
 بنيامين قرار بود آهنگساز باشد
    
    بنيامين قرار بود آهنگساز بماند. او كار آهنگسازي را بيشتر از خوانندگي دوست دارد؛ چرا كه به گفته بهادري آهنگسازي امنيت كاري بيشتري دارد. (وقتي شما آهنگساز هستيد كارتان ضمانت دارد و ديواره‌هاي دفاعي بيشتري را در اطرافتان داريد ولي وقتي خواننده مي‌شويد‌ بسياري از اين ديواره‌هاي دفاعي را از دست مي‌دهيد.)
    او ادامه مي‌دهد: (وقتي آهنگسازي مي‌كنيد فرصت انتخاب و فضاي ذهني و كاري بيشتري را در اختيار داريد و مي‌توانيد خوانندگان و صداهاي مورد علاقه و در بعضي وقت‌ها مطرح و تاثيرگذار را به جامعه موسيقي معرفي كنيد؛ ضمن اينكه اگر درخوانندگي‌ موفق شويد دچار استرس زيادي مي‌شويد و اگر موفق نشويد، سرخورده و خسته و در هر دو صورت ضرر مي‌كنيد.)
    اومي گويد: (براي خواننده شدنم كمي زود بود. به هر حال اتفاقي است كه نا خواسته افتاد و چند كارمن كه غيرمجاز پخش شد، باعث شد به خودم پيشنهاد خوانندگي مجموعه آن ترانه‌ها را بدهند. من آن كارها را براي خودم نساخته بودم و قرار بود خواننده‌هاي اصلي از روي آهنگ‌هايي كه من به صورت ماكت خوانده بودم بخوانند ولي وقتي كه كار به آن صورت بيرون آمد و با استقبال مردم روبه رو شد، شركتهاي تهيه‌كننده و بعضي از دوستان پيشنهاد كردند‌ كه خودم آنها را بخوانم.)
    به هر حال اين خواننده جوان كه اكنون خود را از همطرازانش يك سر و گردن بالاتر مي‌داند، براي ادعاي خود دليل هم دارد. رجب‌پور توضيح مي‌دهد: (بعضي‌ها خواسته و دانسته كارشان را مي‌دهند بيرون كه ببينند معروف مي‌شوند يا نه، ولي بنيامين قبل از آنكه اين كار را بكند، كارهايي در بازار داشته؛ كارهاي كودك يا با تلويزيون؛ (چرا و چيه)، چند كار منتشر شده و چندين كار ديگر دارد كه هنوز منتشر نشده‌اند، اما شروع توليدشان به سال‌ها قبل بر مي‌گردد.)
    
    چطور بنيامين خواننده مي‌شود
    
    رجب پور در اين باره مي‌گويد: (داستان خواننده شدنش اين است كه بنيامين قطعه‌اي را ساخته و طبق روال قرار بوده چند نفر روي آن بخوانند. اين كار به صورت ماكت توسط خودش خوانده شده و قرار نبوده پخش شود، اما هر كس خواند ديديم باز صداي خودش بهتر است و نهايتا به اين نتيجه رسيديم خود بنيامين هم خوش‌صداست)!
    بله! بنيامين به مانند شادمهرعقيلي قرار نبود، خواننده شود.)
    
    بنيامين و نوحه‌هاي مذهبي
    
    بنيامين قبل از اينكه در اين شكل و شمايل در آيد، نوحه خوان بود.هنوز مي‌شنويم كه نوجوانان در مراسم عزاداري زمزمه مي‌كنند كه (بوي سيب و حرم حبيب) و...هر چند بنيامين اوايل منتشر شدن آلبوم (85) اين صحبت‌ها را تكذيب و رد كرده بود. اما بعدها تهيه‌كننده‌اش تصريح مي‌كند: (بنيامين بهادري شاعر و آهنگساز است و آهنگسازي آن كار را كرده بود و فريد احمدي هم شعرش را گفته بود، بنيامين ماكت اين كار را كه با نام (ماه مهربان) منتشر شد، در استوديوي ناشر خواند و آن مجموعه براي تمرين به خواننده سپرده شد. شركت، اين كار را ضبط كرد و به ارشاد فرستاد اما ارشاد به صداي كار ايراد گرفت و آن را رد كرد اما بعد از چند ماه به دليلي غيرمعلوم اين اثر با صداي بنيامين منتشر شد.)و بعد‌ها خود بهادري مي‌گويد: (من آهنگ‌هاي مذهبي را سال 82 ساختم. هيچ وقت هم مجوز نگرفت. بعد دوتاش اومد بيرون و بعد ظاهرا بقيه‌اش آمد بيرون. اين كار عاشقانه هم همين طور بود. يعني من خودم قصد خوندن نداشتم. من فقط آهنگساز اين قطعات بودم، اما كار كه لو مي‌رود، گل مي‌كند.)
    
    
دنيا مثل تو داره يا نداره؟
    
    حال در پايان اين گزارش برگرديم به چگونگي ساخت قطعه(دنيا مثه تو نداره.) خودش مي‌گويد: (قطعات را معمولا با گيتار مي‌سازم، ولي (دنيا ديگه...) توي سكوت ساخته شد. يعني اصلا نمي‌شد سر و صدا به پا كنم چون سر كلاس درس بودم. حالا اگر بگويم كدام كلاس بود، هر درسي با آن استاد بردارم من را مي‌اندازد! خلاصه سر كلاسي بودم سه ساعته كه بايد مي‌نشستم و استاد حتي براي قرص خوردن هم نمي‌گذاشت بيرون برويم. يك پيرمرد عبوس خشك و...)
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 2:42 PM  توسط ...sUnny  | 

میلاد مولود کعبه بر پیروان راهش مبارک باد...

فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه،  مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بر ییروانش خجسته باد

 

علی علیه السلام  و زیبائیها:

زیباترین ولادت: تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست.

زیباترین نام: بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام خداست.

زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر(ص) بود.

زیباترین سخنان: به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است.

 

تولد در خانه خدا

مکه در يکي از ماه هاي حرام، ماه رجب، پذيراي مقدم زيارت کنندگان خانه خدا بود. زائران با آداب و مناسک خود به گرد خانه خدا طواف مي کردند، گاه پروردگارشان را مي خواندند و گاه بت ها را. در ميان آنان، بانوي بزرگواري هم مشغول طواف بود، ولي نه چنان ديگران به کار پرستش بت ها. او با روحي لب ريز از خضوع و چشماني گريان از خدا مي خواست تا ولادت فرزندش را بر او آسان کرده و او را بر همگان مبارک گرداند. در اين هنگام، ناگهان ديوار کعبه شکافته شد و اين بانوي ارجمند به درون کعبه رفت و فرزندش را در آنجا، به ديدگان منتظر گيتي هديه داد. آن روز مبارک، جمعه سيزدهم رجب سي سال بعد از عام الفيل بود.

نسب علي (ع)

نسبت که به معناي اصل و نژاد است. از عوامل مؤثر در ساختار وجودي انسان و تشکيل دهنده شخصيت اوست. طبق گفته قرآن و روايات و ائمه معصومين و نيز علم روانشناسي، فرد بسياري از صفات و روحيات خود را از طريق وراثت به ارث مي برد. حضرت علي (ع) به داشتن اين ويژگي ممتاز بوده که اجداد طاهرش همگي از نظر فضليت و بزرگواري معروف و مشهور بودند. پدر و مادر حضرت علي (ع) هر دو از خاندان هاشم بودند و اين خانواده، در فضايل اخلاقي و صفات والاي انساني، در ميان عرب و قريش، زبان زد همگان بود و شجاعت و تيزهوشي و زيرکي، از امتيازات آنها به شمار مي رفت و همه اين فضايل، در حد اعلاي خود به علي بن ابيطالب به ارث رسيد.

پدر علي (ع)

يکي از شخصيت هاي نقش آفرين صدر اسلام، حضرت ابوطالب پدر حضرت علي (ع) و عموي بزرگوار پيامبر خدا (ص) است. او يکي از ده فرزند عبدالمطلب و خود از بزرگان مکه و رئيس قبيله بني هاشم، و سراسر وجودش، سرشار از بخشش، مهرباني و فداکاري در راه آيين توحيدي بود. ابوطالب بعد از وفات عبدالمطلب، سرپرستي پيامبر اکرم (ع) را به عهده گرفت و بعد از اينکه پيامبر به مقام رسالت رسيد، در راه هدف مقدس ايشان که همان گسترش آيين يکتا پرستي بود، با تمام وجود جانبازي و فداکاري کرد تا آنجا که گفت: « تا جان دارم، از محمد دفاع مي کنم.» او سرانجام در سال دهم بعثت در سال 64 سالگي ديده از جهان فروبست. حضرت علي (ع) مراحل آغازين کودکي را در دامان تربيت چنين پدري بزرگوار رشد يافت.

مادر علي (ع)

مادر گرامي حضرت علي (ع) فاطمه دختر اسد از فرزندان هاشم است. وي از نخستين زناني بود که به پيامبر ايمان آورد و در دوران کودکي پيامبر، مدتي سرپرستي او را به عهده داشت. از اين رو، پيامبر اکرم ضمن تکريم وي، با تعبير مادر از او ياد مي کرد و حتي هنگام رحلت فاطمه بنت اسد، پيامبر اکرم بسيار متأثر شده و پيراهن خود را بر او پوشانده و بر او نماز خواند و فرمود: «خداوند است که زنده مي کند و مي ميراند. اي خدا، به حق من و همه انبياي پيش از من، مادرم فاطه بنت اسد را ببخشاي و دليل و برهانش را بر او تلقين کن و جايگاهش را وسعت بده، همانا که تو را ارحم الراحمين هستي».

 کنيه علي (ع)

در فرهنگ عرب، کنيه اسمي غير از نام اصلي شخص است، که براي مردان با کلمه اَب و اِبن، و براي زنان با اُم و بنت مي آيد و غالباً براي تعظيم و تکريم شخص به کار مي رود. حضرت علي (ع) هم کنيه­هاي مختلفي داشت: از جمله:

ابو تراب که کنايه از هم نشيني آن حضرت با خاک و سجده هاي طولاني ايشان داشت. در سال دوم هجري، علي (ع) روزي زمين خوابيده و مقداري گرد و غبار بر لباسش نشسته بود. در اين هنگام پيامبر اسلام بر بالين ايشان آمد و با خطاب « يا ابوتراب» آن حضرت را بيدار کرد. از آن زمان آن حضرت به اين کنيه مشهور شدند. ابوريحانتين : اين کنيه را هم پيامبر براي ايشان قرار داد و به معناي پدر دو ريحانه بهشت، امام حسن (ع) و امام حسين (ع) است.

القاب علي (ع)

در فرهنگ اعراب، لقب اسمي غير از اسم اصل شخص و نامي است که کسي به آن شهرت مي يابد. لقب بر مدح يا ذَمّ شخص اشاره دارد. القاب حضرت علي (ع) فراوان است و همگي دلالت بر مدح حضرت علي (ع) مي کنند؛ از جمله:

يعسوب الدين و يعسوب المؤمنين: ابن ابي الحديد که از بزرگان اهل سنت است، در اين باره مي گويد: اين دو لقب را پيامبر اکرم (ص) در دو نوبت به علي بخشيد. يک بار به او لقب يعسوب الدين را داد؛ يعني مالک و رئيس و حاکم دين، و در نوبت ديگر فرمود: يعسوبُ المؤمنين؛ يعني آقا و رئيس مؤمنان.

مرتضي لقب ديگر حضرت علي (ع) به اين معناست که رفتار و کردار آن حضرت، مورد پسند خدا و رسول خداست. از ديگر لقب هاي آن حضرت، مي توان به اسدالله (شيرخدا)، حيدر (شير بيشه ايمان) و  کاشِفُ الکَرب (برطرف کننده غم) اشاره کرد.

نهج البلاغه علي (ع)

یکی از گنجينه هاي جاويد و درخشان علم علوي كه از روح بلند پيشواي پرهيزكاران حضرت امير مؤمنان (ع) سرچشمه گرفته است، كتاب گرانسنگ " نهج البلاغــه" است. نهج البلاغــه برگزيده اي از خطبه ها نامه ها و سخنان كوتاه و حكمت آميز علـي (ع) و قطره اي از اقيانوس بيكران معارف الهــي است. مجموعه اي نفيس از سخنان زيباي امير كلام حضرت علي (ع) كه گذشت روزگار نمي تواند غبار كهنگي بر آن بنشاند. ستاره اي درخشان در آسمان علم و معرفت و هنر و ادب كه تا هميشه بر تارك علوم اسلامي خواهد درخشيد. تأمل و تعمق در محتواي نهج البلاغــه مي تواند ما را با گوشه هايي از مكتب مولاي دنيا و دنيا پرستي حماسه حكومت عدالت دعا و مناجات مؤمنان در بخشهاي الهيات، شجاعت، تهذيب اخلاق، سلوك و عبادت و... آشنا سازد. توجه به اين كتاب شريف يكي از نيازهاي نسل امروز جامعه اسلامي است.

 

و علي (ع) مي آيد ...

ساقه هاي نيلوفري از پايه هاي عرش بالا رفته و سرير ولايت را به عطر وجودي خود آراسته اند، تا او بيايد و بر تکيه گاه پوشيده از رازقي آن تکيه زند. درون کعبه چه غوغايي است امروز! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانيده اند و جبرائيل و ميکائيل و اسرافيل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسايند! طنين نام او هلهله شادي ملائک است. جام هاي افلاکي عاشقان به سوي او مي آيند و گيسوان سياه شب به يمن وجود او گل خنده هاي نقره اي را در ميان آبشار آسماني اش تقسيم مي کند؛ چرا که امشب علي (ع) مي آيد!...

و جمعه چه شکوهي دارد و اين جمعه شکوهي ديگر!... 13 رجب سال سي ام از عام الفيل! آسمانيان طبق طبق نور مي آوردند، آن گاه که ديوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد قدم به درون کعبه نهاد که علي اعلي خانه خويش را از براي قدوم مبارک او آماده کرده بود ... و او آمد که نام خود را از خدا گرفته بود و آمده بود تا بت هاي خانه را در هم بشکند و بر پشت بام آن نداي يگانگي و توحيد ذات مقدس خداي تعالي را سر دهد و او را تقديس کند و فرياد حق طلبي اش را از ميان کفرها و نفاق به گوش جان هاي عاشقان برساند و پرواز شور آفرين کبوتران عشق را جاني تازه بخشد.

  معشوق خدا

آسمانيان همه از شراب عشق علي (ع) نوشيده اند و لب از جام وصال او تر کرده اند و اينکه زمنيان را فرصتي است تا در چشمه جوشان معرفت او تن بشويند و به نور وجودي او رخ برگشايند؛ او که معشوق خداوند است و محمد (ع)، در خانه خدا، خانه عشق و شوريدگي پا به عرصه خاکي نهاد. او علي است و خدايش اعلي. او که مهتاب سپيدي رويش را از او دارد و کوچه ها همه بي قرار اويند و پنجره ها در انتظار قدوم مبارکش. او که چشمانش همه حديث و اعجاز است و نگاه هستي بخشش پياله جان ها را از شور زندگي، عشق و شيدايي لبريز مي کند؛ او معشوق خداست.

  طبیب دردمندان

ياس ها و نرگس ها در بي کران هاي گذرگاه هستي، عرشيان و زمينيان را در هاله اي از عطر و رويا مي برند؛ چرا که عطر وجودشان را از وجود علي (ع) به وديعت گرفته اند! آب هاي همه درياها از انعکاس نام او مي درخشند و مي خندند و نسيم هاي بهاري، در وزش لابه لاي شاخ و برگ هاي بيدهاي مجنون نام او را زمزمه مي کنند و نغمه خوش طنين نام اوست که اين گونه بلبلان عاشق را به ترنم در آورده است و بهشت براي خاطر او تمام زنبق هايشان را نثار زمينيان کرده است! او علي است؛ طبيبي که هر کجا که لازم باشد بر زخم ها مرهم مي نهد و دل هاي نابينا و گوش هاي ناشنوا و زبان هاي بي کلام را درمان مي کند. او علي (ع) است که غفلت و ناداني و حيرت و سرگرداني را معالجه و روشني هاي حکمت و عرفان را تقديم دل ها و جان هاي تشنه عاشقان الهي مي کند.

  مردي از تبار نور

مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 10:49 PM  توسط ...sUnny  | 

اهدای اعضای بدن هنرمندان!!!

پرویز پرستویی ٬ بهرام رادان و فاطمه معتمد آریا اعضای بدن خود را هدیه می دهند !!!

به همت دانشگاه شهید بهشتی ٬ تهران ۳ شب میزبان جشنی بود به عنوان جشن نفس ٬ جشنی که هدفش همگانی ساختن فرهنگ اهدای اعضای بدن پس از مرگ مغزی است .

و جالب است بدانید طی سالیان اخیر ٬ تعداد قابل توجهی هنرمندان ٬ فوتبالیست ها و ورزشکاران سر شناس با پر کردن فرم های مخصوص رضایت و آمادگی خود را جهت اهدای اعضای بدن خود پس از مرگ مغزی اعلام کرده اند .

در آخرین شب جشن نفس امسال که در باشگاه انقلاب تهران بر گزار شد ٬ پرویز پرستویئ بر روی سن آمد و اعلام کرد که اونیز فرم مورد نظر را امضا کرده است .

در ادامه جواد یحیوی از پرویز پرستویئ پرسید که آیا خانواده شما با این عمل موافق اند ؟

پرویز پرستویئ گفت : آنها نیز مانند من این فرم را پر کرده اند .

در شب آخر این جشن که با حضور چهره های سرشناسی نظیر بهزاد فرهانی ٬ رضا کیانیان ٬ حبیب رضایی ٬ رسول نجفیان ٬ مریم حیدر زاده ٬ مهتاب کرامتی ٬ پوریا پور سرخ ٬ ملکه رنجبر ٬ رامبد جوان ٬ مجید صالحی ٬ مهدی مقدم ٬ فرزاد فرزین ٬ فرمان فتحعلیان و ... برگزار می شد با خبر شدیم که بهرام رادان و فاطمه معتمد آریا نیز این فرم را امضا کرده اند.

B.R


P.P


دوستان با عرض معذرت عکسی مناسب از خانوم معتمدآریا گیر نیاوردم(همه یا بزرگ بود یا کوچیک حال نداشتم ریسایز کنم بعد آپلود و...آخه می دونید نظر ندادید من انرژی نداشتم)

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 0:50 AM  توسط ...sUnny  | 

بشناسید:Evanescence

تقدیم به همه طرفداران اوانسنس

Evanescence به معني پنهان، ناپديد ،ناپایداری،غیب زدگی،محو تدریجی

گروه
Evanescence

Amy Lee خواننده پيانيست و نويسنده آهنگهاي گروه

Ben Moody گيتاريست و نويسنده آهنگهاي گروه (گروه رو ترک کرده)

John Lecompt گيتاريست

Rock Gray درامر

Willboyd گيتاريست دوم گروه

گروه اوانسنز درسال 1990 تشکيل شد اون هم از آشنايي يک پسر 14ساله به اسم
Ben Moody و دختري 13 ساله به اسم Amy Lee.بن مودي ميگه يک روز در کلوپ جوانان بودم که صداي دختري جوان در حال پيانو زدن منو سر جاي خودش نشوند بعد از اتمام اجرا جلو رفتم وبه املي گفتم من گيتار ميزنم و آهنگ ميسازم وبن پيشنهاد تشکيل گروه وهمکاري داد و املي هم موافقت کرد. در آن زمان پدر Amy کمک کرد تا چند تا از ساخته هاي دخترش بصورت ترانه در بياد و استقبال خيلي خوبي هم از اين آهنگ ها شد واين سرآغاز محبوبيت و دلگرمي گروه شد.از خصوصيات اين آهنگها، که در پيشرفتشان سهم بسزايي داشت ،اين بود که بهيچ وجه تقليدي نبودند و نوعي نوآوري محسوب ميشد.

دراوايل کسي محلشون نميذاشت اونطوري که املي ميگه درمحلي که اونا زندگي ميکردند بيشتر Metal Death يا موزيکهاي آروم گوش ميکردند.بن مودي ميگه دومين آهنگي رو که ساختيم به اسم Understanding بود که 7 دقيقه بيشتر نبود که راديوي محلي ما اون رو به دلايلي زياد پخش ميکرد که همين باعث شد کم کم طرفداراني پيدا کنيم و اين جرقهاي بود تا گروهي به اسم Evanescence ساخته بشه. Evanescence با صداي رمزآلود و لحن تيره و آهنگهاي غني و عميقش معروف شد و اولين البوم خود را با نام "Origin" منتشر کرد وبه نيويورک آمد تا بتونه کار خودشو در فضاي بازتر و امکانات تبليغاتي بيشتري ادامه بده.

.سبک گروه بلک متال بود که طرفداران زيادي رو به طرف خودش کشوند.متنهاي آهنگ بيشتر از جدايي محوشدن و ناپديدشدن هست.اين گروه ميخواد به مردم بگه که در برابر بديها مشکلات دردها و احساسات بد تنها نيستند. با آمدن Rock Gray و John Lecompt دومين آلبوم گروه به نامFallen که يکي از آلبمهاي جاودانه هست که در سال 2003 روانه بازارشد که نزديک به 10 ميليون از اين نسخه به فروش رفت. John Lecompt بعنوان گيتاريست دوم Will Boyd بعنوان نوازنده گيتار Bass و Rockly Gray بعنوان درام نواز کمک کردند که Amy و Ben به آرزوهاي خود و تصويري که از آينده گروه در ذهن خود داشتند، در واقعيت برسند.

دوتا از آهنگهاي اين آلبوم به نامهاي My Immortal و Bring Me To Life براي فيلم Dare devil انتخاب شد. روي اين آلبوم 9 سال کار شد که يکي از اين آهنگها به اسم My Immortal درسال 1994 توسط بن مودي نوشته شده که املي ميگه از اين آهنگ متنفرم.شايد دليل متنفر بودن املي جداشدن بن مودي از گروه باشه.شايعات در مورد جدايي بن مودي از گروه زياد هست يکي از شايعات در تبليغات گروه هست که بن مودي علت آنرا متمرکز شدن بيش از حد تبليغات روي Amy Lee بيان کرده که تا حد زيادي حق داره.بعنوان مثال بيشتر پوسترهاي گروه فقط روي صورت Amy تنظيم شده و بقيه اعضا تقريبا در پشت زمينه و بصورت محو (Fade) ميباشند.

 و شايعه ديگر بهم خوردن نامزدي املي و بن مودي هست چون چند وقتي هست که املي با خواننده گروه

SeeTher_Shaun Morgan رفت و آمد داره که در آهنگ Brocken شان با املي همخوني کرده .بن مودي که گروه رو ترک کرده الان در تلاش ساخت گروه جديدي هست.براي ابداء اون با خواننده معروف پاپ Anastacia هم خوني کرده و يک تراک به اسم Everything Burns براي فيلم Fantastic ارا کرده که در اين ترک خود بن مودي هم با آناستسيا ميخونه که صداي قشنگي هم داره .Everything Burns سروصداي زيادي پيدا کرد

 

در کل کار گروه را ميتوان مثبت ارزيابي کرد و ميشه گفت آينده روشني داره.

جدید ترین آلبوم گروه به نام The Open Door در  3 Octobr 2006(سه شنبه 11 مهر 1385) به بازار عرضه خواهد شد.

                The Open Door

                                                       عکس آلبوم


                                                          عکس1

                                                          عکس2

                                                          عکس3

                                                          عکس4

                                                          عکس5

                                                          عکس6

                                                          عکس7 

                                                          عکس8

                                                          عکس9

                                                         عکس10

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 3:55 PM  توسط ...sUnny  | 

بازم دخترا و پسرا...

۱۰ دروغ بزرگ دخترها:

۱- دوست دارم

۲-فقط یک مرد در زندگی من وجود داره

۳- تو اولین کسی هستی که به اون اعتماد می کنم

۴- من تا حالا ۱۲ تا خواستگار داشتم ولی به خاطر تو ردشون کردم

۵- من چت نمی کنم

۶- همه می گن خیلی زیبا هستم

۷- دیروز درس داشتم که نتونستم به تو زنگ بزنم

۸- من خیلی احساسی هستم

۹- دیشب خواب تو را دیدم

۱۰- دیروز به خاطر تو با پدر و مادرم دعوا کردم

 

 ۱۰ دروغ بزرگ پسرها

۱- من تا حالا به هیچ دختری علاقه نشون ندادم

۲-واسه تولدتون یه چیز قشنگ و گرون می خوام بخرم (به تولدش که می رسه به هم میزنه)

۳- دیروز داشتم به  آیندمون فکر می کردم

۴- اگه به من جواب ندی خودمو می کشم (همیشه در حال خودکشیه )

۵- هر جور راحت باشید منم راحتم

۶- از وقتی با توام به هیچ دختری نگاه نکردم

۷-دختری به قشنگی شما تا حالا ندیدم

۸-وای چه اسم قشنگی دارید

۹- امتحان هفته پیش را به خاطر شما خراب کردم

۱۰- قیافتون خیلی شبیه مادرمه!!

منبع:دوست خوبم...مهتاب

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 0:0 AM  توسط ...sUnny  | 

دختر و پسر

سلام عزیزان

امروز می خوام یه مطلب تووووووپ در مورد دختر پسرای امروزی بذارم...حتما بخونین.

خوب حالا اینم خصوصیات دختر. پسر های امروزی:
اول دختر هارو مینویسم چون از قدیم گفتن خانم ها مقدم ترن!
دخترامروزی:تابستونا یا هر وقت که به تعطیلی میخوره اگه کاری نداشته باشه صبحا تا ساعت ۱۰-۱۱میخوابه(البته این زرنگشونه بقیشون تا ۱۲-۱ میخوابن)بعد ازاینکه از خواب بیدار شدن چون لنگ ظهره دیگه روشون نمیشه برن توآشپزخونه و سراغ چایی و نون و پنیرو...روبگیرن چون میدونن ممکنه مامان بهشون سرکوفت بزنه و بپرسه الان وقت صبحانه خوردنه؟بنابراین میرن یه کمی منت کشی مامانو میگن" مامان کاری نداری انجام بدم؟ "که معمولا میدونن مامانشون این وقت ظهرکاری نداره اینو میپرسن والا سرشون برای کار که درد نمیکنه!بعدشم احتمالا مامانه میگه نه فقط سالاد مونده تو اونو درست کن.
دختره هم با هزار فیس و افاده پا میشه میره چاقو و خیاروگوجه و...رو میاره و مث اینایی که دست راست و چپشونو از هم تشخیص نمیدن شروع میکنه به سالاد درست کردن. بعد از ۵/ ساعت سالاد درست کردنش که تموم شد کرنارو بر میداره و میگه مامان سالادو درست کردم!(انگار هنر کرده)بعدشم میپرسه:وسایل سفره رو آماده کردین یا آماده کنم اینو بازم بگم که ایندفعه هم میخواسته کلک بزنه چون میدونه مامان وسایل سفره رو تا حالا آماده کرده. بعد از کلی قروقمیش سفره رو میندازه و همراه با خانواده غذا میخورن(البته اگه خانواده همشون جمع باشن)بعد از خوردن نهار با تشر به خواهر یا برادرش میگه کارای اولیه رو من کردم. حالا نوبت شماست!اون بیچاره ها هم از همه جا بی خبر فکرمیکنن واقعا اینطوره پس شروع میکنن به جمع کردن سفره. شستن ظرفا هم که احتمالا با مامانجون هست دیگه!!خلاصه بعد از اون میره سمت اتاقش ویه راست میره میخوابه چون خستست دیگه!!
تا ساعت۶.۵-۷میخوابه. بعدشم که بیدار میشه یا پای تلفن با دوستاشه یا اینکه بیرونه یا اینکه پای کامپیوتری تلویزیونی و...هست بعد از اون میره تو آشپزخونه یه سرکی به غذا میکشه و وقتی مطمئن شد غذا آمادست به مامان میگه مامان کی شام میخوریم؟مامانشم میگه سفره رو بنداز.دختره هم میره پیش خواهر یا برادرش و میگه آخه شما توی این خونه چی کار میکنید؟ایندفعه خون اونا هم به جوش میاد و کمی با هم دعوا میکنن.بعدشم وقتی سفره رو با کتک کاری انداختن و شام خوردن میره پای تلویزیون و میگرده تا بالا خره یه فیلم عشقولانه پیدا کنه و بببینه. بعد از دیدن فیلم مورد علاقش دوباره میره سراغ بقیه ماجرا یعنی یا میره پای کامپیوتر یا اینکه اگه اهل کمالات باشه یه کتاب هم ورق میزنه. بعد از اون هم ساعت۱ نصفه شب که البته سرشب ایشون حساب میشه  میخوابه تا ببینه فردا قراره چی بشه؟!!!
پسر امروزی:وقت های تعطیل یا تابستونااگه کاری نداشته باشه بی بروبرگرد تاساعت ۱-۱۲ میخوابه بعد از اینکه بیدارشد یه راست میره آشپزخونه و بدون هیچ واهمه ای میگه مامان غذا کی حاظر میشه مامان هم  با تمسخرمیگه هر وقت تو بیدار شی!بعد از اون هم میره به خواهر یا برادرش گیر میده که برین کمک مامان و سفرو رو بندازین بعد از خوردن نهار میره سراغ علاقمندی هاش که تو همون مبحث دختر امروزی براتون گفتم (چون تقریبا علاقمندی هاشون مشترکه دیگه نمیگم)بعدشم اگه خوابش بیاد میگیره یه کم میخوابه بعد از بیدار شدن با دوستاش قرار بیرون میذاره و ساعت ۷-۶.۵ میرن بیرون واگه یه کم بچه مثبت باشن پارکی.کافی شاپی میرن. اگرم بچه مثبت نباشن میرن.......(از گفتن این قسمت معذورم خودتون اگه یه کم فکر کنید میفهمید اگرم نفهمیدید بزرگ که شدید میفهمید)
ساعت۱۰-۱۱ شب بر میگردن خونه(البته اگه بچه خوبی باشن)بعدشم از مامان درخواست شام میکنه و مامانشونم بعد از یه کمی دعوا غذا رو توی سینی میذاره و براشون میاره(للبته ناگفته نماند که برای بار ۳-۴ میخواد شام بخوره چون پسری که تا این وقت شب بیرونه امکان نداره گشنه بمونه!)بعد از خوردن شام میره پای تلویزیون و یا اگه ماهواره داشته باشن ماهواره.اگه این دو تا هم چیزی نداشتن میرن تو اینترنت و شروع میکنه به webگردی .(البته اگه عضو گروهی هم باشه mailهاشم یه چک میکنه)بعد از اون هم اگه خوابش اومد که اومد اگه نیومد زنگ میزنه به دوستاشو بیدار میکنه تا با هم برن بیرون!یه دفعه ساعت ۷ صبح بر میگرده خونه وبه مامانش میگه رفته بودیم پارک بدویم!!!!!!!!!!!!(البته خودشونم میدونن مامانشون باور نکرده ولی حالا سنگ مفت. گنجشک مفت)ساعت ۷صبح تازه میخوابن و خدا میدونه کی میخوان بیدار شن.
حالا تا همین جا کافیه اینم بگم که همه ی دختر. پسر ها اینطوری نیستن.فقط ۹۰٪اینطورین.
الته اینا خصوصیا ت۱۵ سال به بالا هاست.اینم بگم حداقل دخترا توی طول روز یه کم مفید هستن ولی پسرا چی ؟
امیدوارم از مطلب امروز خوشتون اومده باشه.
مثل همیشه منتظر نظرات شما عزیزان هستم.
by:Mehrnaz
Girl & Boy
+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 11:9 PM  توسط ...sUnny  | 

بشناسید:داکوتا فنینگ

 

متولد ۲۳ فوریه ۱۹۹۴ در کانیرز جورجیا با نام کامل هانا داکوتا فنینگ و این که فعلا قدش ۱۵۰ سانتی متر هست...

همبازيان گردن کلفت داکوتا  
رابرت دنيرو


داکوتا در فيلم قايم موشک با رابرت دنيرو افسانه اي همبازي شد . او در اين فيلم نقش کودکي افسرده به نام اميلي را دارد که با پدر مجردش (دنيرو)زندگي مي کند .همزمان با عزيمت شان به شمال نيويورک،اميلي در خيال خودش دوستي به نام چارلي خلق مي کند .اين رفتار او نزد پدرش غيره منتظره و ترسناک است.بنابرين سعي مي کند همراه دکتر اميلي (فمکه جانسن) راهي براي بهبود وي بيابد.... بري جوزپسن.تهيه کننده ي فيلم ، مي گويد ((هر دفه که بعد از هر صحنه فيلمبرداري با رابرت و جان پالسن (کارگردان) صحبت مي کردم ،آن دو از اين همه استعداد داکوتا دچار شگفتي شده بودند))

دنزل واشنگتن

مرد خشمگين تريلري انتقام جويانه به کارگرداني توني اسکات است که در مکزيک اتفاق مي افتد. در اين فيلم داکوتا در کنار دنزل واشنگتن ظاهر شده است. واشتن يک مامور بازنشسته ي سياست که براي محافظت از دختر يک تاجر به نام پي تا به استخدام در مي آيد .دنزل مي گويد:(در تمام دوران بازيگري ام ،تنها دو بار به ياد مي آورم که مبهوت بازي طرف مقابلم شده باشم،يک بار وقتي با جين هکمن همبازي شده بودم و يک بار ديگر وقتي در مقابل داکوتا فانينگ بازي مي کردم!))

شان پن و ميشل فايفر

فيلم گريه دار و زيباي من سام هستم را شايد از برنامه سينما 1 ديده باشيد.داکوتا در اين فيلم در کنار شان پن وميشل فايفر بازي کرده است. اين فيلم داستان پدري را بازگو مي کند که دادگاه در صدد است سرپرستي دخترش را از او بگيرد.همان طور که گفتم بازي داکوتا در اين فيلم ستايش و تقدير همگان را بر انگيخت .جسي نلسون،کارگردان فيلم،مي گويد:(( او هميشه بعد از يک برداشت پيش من مي آمد و مي گفت فکر کنم حالا ديگر بتوانم با پدرم بروم...))

تام کروز

داکوتا در جنگ دنياها ي استيون اسپيلبرگ در نقش دختر تام کروز را بازي مي کند.فيلم که بر اساس نوول پر فروش و علمي-تخيلي اچ.جي.ولز ساخته شده در باره خانواده اي که همزمان با هجوم موجودات فضايي به زمين براي بقا مي جنگند... . داکوتا با ذوق و شوق مي گويد : ((هم بازي شدن با تام هيجان انگيزه...تنها چيزي که مي تونم بگم همينه...)) آيا اسپيلبرگ مي توانست بازيگر کودکي بهتر از داکوتا براي بازي در اين نقش پيدا کند؟نه...اسپيلبرگ او را گلچين کرده است.

کرت راسل

جان گيتينز کارگردان اين بار به جاي ساختن فيلمي پسرانه/پدرانه،فيلمي دخترانه/پدرانه ساخته و بدين تر تيب در خيال باف: يک داستان واقعي داکوتا فانينگ را در مقابل کرت راسل قرار داده است.فيلم درباره ي يک مربي است به کمک دخترش از يک اسب زخمي نگهداري مي کند تا سلامتي اش را به دست آورد .اين دو درصدند با اين اسب در مساقبات بريدرز شرکت کنن... تهيه کننده ي فيلم ،مايک تالين ، مي گويد: ((کرت گفته که داکوتا يکي از بهترين بازيگراني است که با او تا به حال با آن کار کرده. معلوم است که او در اين گفته به عمد از لفظ " بازيگر کودک " صرف نظر کرده است))

مايک مه يرز

گربه در کلاه فيلمي است که از روي يکي از کتاب هاي دکتر سئوس ساخته شده است، ماجراهاي يک دختر و يک پسر کوچک تنها با يک گربه عجيب وغريب...گربه ي فيلم مايک مه يرز بود و دختري که در کنار او بازي مي کرد داکوتا فانينگ. مايک مه يرز درباره او مي گويد: (( او ترکيبي از جودي گارلند و مريل استريپ است.))

فيلمشناسي داکوتا فانينگ =آليس در سرزمين عجايب:ازميان آينه(در مرحله ي توليد،2006 )در نقش آليس/ عنکبوت شالتون(در مرحله توليد،2006 )در نقش فرن/ خيال باف:يک داستان واقعي(2005)در نقش کل کرين/ ليو و استيج 2:استيج خراب مي شود(انيميشن2005) ليو (صدا)/جنگ دنياها(2005)در نقش راشل فرير/قايم موشک(2005) در نقش اميلي کالوي/نُه زندگي( 2005)در نقش ماريا/در قلمروي خيال(مستند2004)قصه گو/ مرد خشمگين(2004) در نقش پي يتا/کيم پاسيبل(انيميشن2003)کودکي کيم (صدا)/ گربه در کلاه(2003)در نقش سالي/دختران بالاي شهر(2003)در نقش لورين/هانسل و گرتل(2003

در نقش کتي/taken(تلويزيوني2002)در نقش آليسون ((الي))کلارک-کيز/سرزمين دوست داشتني ام آلاباما(2002)در نقش کودکي ملاني/در دام افتاده(2002)در نقش ابيگيل جنيز/من سام هستم(2002)در نقش لوسي داياموند داوسن/تام کتز(2001)دختري کوچکي در پارک/پدر کريسمس(2001)در نقش کلاري/ همسايه ام توتوور(1998)در نقش ساتسوکي(صداي نسخه ي انگليسي)و...


گفته هاي ديگر در مورد داکوتا فانينگ

-در سن دو سالگي خواندن را آموخت.

-در سن هشت سالگي به خاطر بازي در من سام هستم جوان ترين نامزد دريافت جايزه ي انجمن بازيگران شد.

-در همان سال وقتي جايزه ي بهترين بازيگر کودک را براي فيلم من سام هستم از سوي انجمن منتقدين پخش فيلم دريافت کرد ،به قدري کوچک بود که قدش به ميکروفن نمي رسيد.بنابراين اورلاندو بلوم او را بلند کرد و در تمام طول صحبت اش جلوي ميکروفن نگه داشت

-پدرش دوست داشت نام او داکوتا باشد و مادرش بيشتر از نام هانا خوشش مي آمد، به همين دليل نام او هانا داکوتا است.

-داکوتا يکي از چهارده نوه ي مادربزرگش است.

-فيلم هاي مورد علاقه اش : بر باد رفته(1939)مگنولياهاي فولا دين(1989)وتايتانيک(1997) است .

-او يک کلکسيون عروسک دارد.

-در مورد مريل استريپ و هيلاري سوانک چنين فکر مي کند: ((آنها نه فقط بازيگراني بزرگ هستند،بلکه آدم هاي فوق العاده هم هستند)).

داکوتا بحث برانگيزترين بازيگر کودک از زمان جودي فاستر تا به حال بوده است.

-او يک خواهر کوچکتر از خود دارد به نام (( الي )) متولد 1998 او هم يک بازيگر است آخرين فيلم او دري در کف اتاق است که به تازگي به نمايش در آمده است.

-در جلسه پرسش و پاسخ فيلم من سام هستم يکي از منتقدين از وي پرسيد : که چگونه توانسته به راحتي جلوي

دوربين گريه کند و داکوتا پاسخ داد به ياد ماهي طلايي اش که چند وقت پيش مرده افتاده و گريه کرده است.

و او همچنين گفته چون عمه اش دچار عقب افتاددگي ذهني است،خيلي راحت با اين نقش ارتباط برقرار کرده است..

-داکوتا هرگز به مدرسه نرفته است.بلکه يک معلم سر خانه دارد که او را همه جا و سر صحنه ي فيلم ها و سريال ها همراهي مي کند.

-نواختن پيانو،زبان اسپانيايي ، شنا، ساخت عروسک هاي بافتني و رنگ آميزي سفال را در حد نهايت بلد است.

داکوتا اکنون به عنوان يک بازيگر کودک آن قدر مورد توجه و ستايش است که همگان معتقدند بدون شک زماني که بزرگ شد،بازيگر فوق العاده اي خواهد شد.

با دنزل واشنگتن

تيم اصلي جنگ دنياها

با خواهر کوچولوش

با بریتانی مورفی

 
+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 1:10 AM  توسط ...sUnny  | 

تسلیت...

جعفر بزرگی هنرمند بزرگ به علت ایست قلبی درگذشت...روحش شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 10:27 PM  توسط ...sUnny  | 

بشناسید:بیل گیتس

    Bill.Gates

ویلیام هنری گیتس سوم مشهور به بیل گیتس، در ۲۸ اکتبر ۱۹۵۵ در سیاتل،مرکز ایالت واشنگتن آمریکا به دنیا آمد.گیتس در خانواده‌ای به دنیا آمد که از تاریخی غنی از تجارت و سیاست و خدمات اجتماعی سرشار بود.پدر پدربزرگش شهردار و نماینده مجلس ایالتی بود،پدربزرگش معاون رئیس کل یک بانک ملی و پدرش ویلیام هنری گیتس دوم وکیل دادگستری و یکی از سرشناسان شهر سیاتل است و مادر او آموزگار مدرسه و یکی از اعضا هیئت مدیره یونایتد وی اینترنشنال (United Way International) بود که در امور خیره نیز فعالیت داشت.بیل گیتس در این خانواده و در کنار دو خواهر خود رشد کرد.گیتس در کودکی بیشتر وقت خود را در کنار مادربزرگ خود گذراند و از او تاثیر بسیار گرفت.از اول زندگی‌اش،جاه طلبی و بلندپروازی و حس رقابت از او می‌بارید؛همان عواملی که نیاکانش را به بالاترین مدارج حرفه‌ای شان رسانده بود. در دبستان به سرعت از همسن و سالانش در تمام دروس به ویژه ریاضیات و علوم جلو افتاد.والدینش که این وضعیت را دیدند،او را در یک مدرسه معروف به نام لیک‌ساید ثبت نام کردند.در همین جا بود که هسته اولیه مایکروسافت شکل گرفت.قضیه از آن جا شروع شد که در بهار ۱۹۶۸ مدرسه تصمیم گرفت که دانش آموزان را با پدیده‌ای جدید که تازه داشت در دنیا شکل می‌گرفت،یعنی رایانه،آشنا کند.رایانه‌ها هنوز بزرگ تر و گران تر از آن بودند که مدرسه بتواند یکی از آن‌ها را بخرد.برای همین مدرسه یک صندوق گذاشت و گفت که برای اجاره یک سال رایانه DECPDP-۱۰ ساخت جنرال‌الکتریک،کمک کنید.پول زیادی بیشتر از هزینه اجاره یک سال جمع شد.اما مدرسه،جذابیت این غول الکترونیکی را برای بچه‌ها دست کم گرفته بود. این بچه‌ها،بیل گیتس،پل آلن که دو سال از گیتس بزرگتر بود و چند تای دیگر از رفقا بودند که همه الان برنامه نویسان ارشد مایکروسافت هستند. آن‌ها روز و شبشان را توی اتاق رایانه مدرسه می‌گذراندند.خیلی نگذشت که معلمان از دست آن‌ها شاکی شدند.آن‌ها نه درس می‌خواندند و نه مشق می‌نوشتند.بدتر از همه این که تمام زمان اجاره رایانه را تنها در عرض چند هفته تمام کردند. در پاییز ۱۹۶۸ شرکت مرکز رایانه (Computer Center) دفتری در سیاتل باز کرد.بچه یکی از کارمندان ارشد این شرکت در مدرسه لیک ساید درس می‌خواند.برای همین،این شرکت،رایانه‌ای را با زمان محدود در اختیار این مدرسه قرار داد.گیتس و بقیه بچه‌ها به سرعت سراغ این رایانه رفتند.هکرهای جوان چند بار دزدکی وارد سیستم شدند و نرم افزارهای امنیتی آن را خراب کردند.بدتر از همه این که فایل‌هایی را که زمان استفاده آن‌ها از رایانه در آن ثبت شده بود،دستکاری می‌کردند.اما گند قضیه درآمد و شرکت هم آن‌ها را از استفاده از رایانه محروم کرد.اما مخ صاحبان این شرکت کار می‌کرد.آن‌ها گیتس و آلن را استخدام کردند.اواخر ۱۹۶۸ بود که بیل گیتس،پل آلن و دو نفر دیگر،گروه برنامه نویسان لیک ساید را تشکیل دادند.آن‌ها که حالا سرشان به سنگ خورده بود،تصمیم گرفتند به جای هک،یک کار درست و حسابی بکنند.شرکت مرکز رایانه هم از آن‌ها خواست که حالا که به اشکالات امنیتی رایانه ما پی بردید،آن‌ها را درست کنید.در عوض،آن‌ها وقت نامحدودی را می‌توانستند با این رایانه سر کنند.برای آن‌ها واقعا اغواکننده بود. اواخر سال ۱۹۶۹ شرکت مرکز رایانه دچار مشکل مالی شد و بچه‌های گروه برنامه نویسی لیک ساید باید جل و پلاسشان را جمع می‌ کردند. آن‌ها با هر تقلایی بود،یک رایانه در دانشگاه واشنگتن،جایی که پدر پل آلن کار می‌کرد،پیدا کردند.گروه دوباره تشکیل شد و اولین سفارش اش را گرفت:نوشتن یک برنامه برای لیست حقوق یک شرکت. پاییز سال ۱۹۷۳ گیتس توانست وارد دانشگاه هاروارد شود.اما قلبش را بیرون دانشگاه کنار رایانهش جا گذاشته بود.گیتس که شب تا صبحش کنار رایانه و با پل آلن می‌گذشت،صبح تا شب سر کلاس در حال چرت بود.او در هاروارد با استیو بالمر (Steve Ballmer) که در حال حاضر رئیس قسمت اداری مایکروسافت است آشنا شد.بالاخره پل آلن،او را راضی کرد که آن‌ها باید یک شرکت مستقل رایانه‌ای بزنند.اما بیل گیتس مردد بود که دانشگاه را کنار بگذارد یا نه.تا این که یک روز پاییزی ۱۹۷۴،آلن طرح جلد مجله پاپیولار الکترونیکس را دید:آلتیر ۸۰۸۰،نخستین ابزار میکرورایانه‌ای دنیا با مدل‌های بازرگانی دست و پنجه نرم می‌کند.بعدازظهر همان روز گیتس و آلن دو جوان آس و پاس و علاف که روزشان را با رایانه می‌گذراندند،تصمیمشان را گرفتند:ما بازار رایانه‌های خانگی را به دست می‌گیریم.چند روز بعد،گیتس با شرکت MITS تماس گرفت و گفت که برای رایانه آلتیر یک نرم افزار به نام بیسیک نوشته‌است.اما فقط خودش و آلن می‌دانستند که این لافی بیش نبوده.آن‌ها حتی یک خط برنامه هم ننوشته بودند.آن‌ها حتی یک آلتیر ۸۰۸۰ را هم ندیده بودند.از وقتی که شرکت چراغ سبز به آن‌ها نشان داد تا روزی که آخرین خط برنامه بدون Error اجرا شد،فقط ۸ هفته طول کشید.فردای آن روز آلن به دفتر MITS رفت و برنامه را نشان داد.اما نکته جالب این بود که آن‌ها این برنامه را با رایانه مدرسه لیک ساید نوشته بودند و حالا برنامه داشت روی یک آلتیر ۸۰۸۰ بدون کوچک ترین اشتباهی کار می‌کرد.آلن آن موقع برای اولین بار تازه یک آلتیر ۸۰۸۰ را از نزدیک می‌دید! آلن حقوق برنامه Basic را به MITS فروخت و بیل گیتس هم رسما از دانشگاه انصراف داد.آن‌ها داشتند نخستین سنگ بنای نرم افزارهای رایانه‌های خانگی را پی ریزی می‌کردند.

بیل گیتس در سال ۱۹۷۵ به همراه دوست دوران کودکی خود پل آلن شرکت کوچکی بنام مایکروسافت با شعار «در هر خانه یک رایانه» ایجاد کرد.مایکروسافت انواع زبانهای برنامه سازی را برای رایانه‌های مختلف تولید می‌کرد.در آن زمان مایکروسافت فقط ۴۰ کارمند داشت که شبانه روز بشدت کار می‌کردند و کل فروش آن فقط ۲٫۴ میلیون دلار در سال بود.

در سال ۱۹۸۰ شرکت آی‌بی‌ام برای اینکه از بازار رایانه‌های شخصی عقب نماند تصمیم گرفت تا رایانه خود را که PC نام گرفت و رایانه‌های امروزی نیز مبتنی بر آن هستند,بسازد و وارد بازار کند. آی‌بی‌ام تصمیم گرفت تا کار نرم افزار آن را به عهده شرکت دیگری بگذارد. این بود که شاهین خوشبختی بر دوش مایکروسافت نشست و آی‌بی‌ام قراردی با شرکت کوچک مایکروسافت بست تا نرم افزارهای سازگار با رایانه‌های شخصی آی‌بی‌ام تولید کند.رایانه‌های جدید آی‌بی‌ام از پردازنده‌های ۱۶ بیتی ۸۰۸۸ شرکت اینتل استفاده میکرد.بنابراین مایکروسافت برای فروش زبان‌های برنامه سازی خود به یک سیستم عامل ۱۶ بیتی نیاز داشت.در آن زمان شخصی بنام تیم پاترسون در کارگاه خانه خود یک رایانه ۱۶ بیتی کوچک ساخته بود و برای آن یک سیستم عامل ساده ۱۶ بیتی نوشت که نام DOS ۸۶ را برای آن انتخاب کرده بود.بیل گیتس کلیه حقوق سیستم عامل DOS ۸۶ را با قیمت ۷۵ هزار دلار بدست آورد.بیل گیتس و پل آلن سیستم DOS ۸۶ را متناسب با رایانه‌های شخصی آی‌بی‌ام تغییر دادند و امکانات بیشتری را به آن افزودند و از آن یک سیستم عامل قوی ۱۶ بیتی ساختند.مایکروسافت این سیستم عامل را ام‌اس-داس نامید.MS-DOS بر روی رایانه‌های شخصی آی‌بی‌ام جای گرفتند و آی‌بی‌ام درصدی از فروش رایانه‌های PC خود را برای استفاده از MS-DOS به مایکروسافت می‌پرداخت.و رفته رفته امپراتوری آقای بیل گیتس بر روی MS-DOS بنیان نهاده شد.بعدها مایکروسافت با تولید سیستم عامل گرافیکی ویندوز و محصولات موفق دیگر گام‌های بزرگتری بسوی موفقیت برداشت.طبق آخرین آمار بیش از ۹۵ درصد از دارندگان رایانه‌های شخصی در سراسر جهان از محصولات مختلف مایکروسافت استفاده می‌کنند.درحال حاضر بیل گیتس با بیش از ۵۰ میلیارد دلار,ثروتمندترین مرد دنیا شناخته شده‌است.او این مقام را چندین سال است که حفظ کرده.یکی از دلایل موفقیت مایکروسافت به گفته خود گیتس استخدام افراد باهوش در این شرکت است.گیتس زمانی که فقط ۱۹ سال داشت مایکروسافت را مدیریت می‌کرد.او بقدری کار میکرد که حتی گاهی چند روز محل کار خود را ترک نمی‌کرد و به همراه کارمندان خود بسختی برروی پروژه‌های مختلف و سفارش مشتریان کار می‌کرد.گیتس در سال ۱۹۹۴ با ملیندا فرنج گیتس ازدواج کرد که حاصل آن یک دختر (متولد سال ۱۹۹۶) و یک پسر (متولد سال ۱۹۹۹) بوده‌است.بیل گیتس راه مادر خود را ادامه داد و بهمراه همسر خود چندین موسسه خیره در سراسر دنیا تاسیس کرد.هم اکنون بیل گیتس همراه همسر و فرزندان خود در شهر سیاتل ساکن است.

در حال حاضر مایکروسافت با بیش از چهل هزار کارمند در شصت کشور جهان و با درآمد خالص ۲۵٫۳ میلیارد دلار در پایان سال مالی ۲۰۰۱ یکی از موفقترین شرکتهای ایالات متحده آمریکا و یکی از راهبران صنعت رایانه بوده‌است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 5:39 PM  توسط ...sUnny  | 

خبر داغ از محبوب ترین ها

سلام دوستان:

یه مطلب جالب درباره ی هری پاتر از وبلاگ یکی از دوستان عزیزم پیدا کردم.گفتم بد نیست

شما هم بخونیدش.عین مطلب رو در زیر بخونید...

مثل همیشه نظر یادتون نره

نقل از جینی عزیز

داشتم توی سايت /www.sky.com خبر های جديد فوتبال و خواننده ها رو می خوندم که يک

عنوان هری پاتری نظرمو جلب کرد!

جناب جی کی خان در يک مصاحبه می فرمايند که در کتاب ۷ دو نفر ميميرند.

:يک شخصيت جان سالم به در ميبرد اما مجبورم بگم دو نفر ميميرند ـو دست خودم نبود که

مردن!)بعد هم که بهش می گن اطلاعات بيشتری در اين باره بده .ميگه : من نميخوام مرتکب

کاری بشم که مجبور بشم نامه های تنفر آميز(!!)يا چيزهای ديگه رو تحمل کنم.

و در آخر: فصل آخر کتاب مدتهاست که نوشته شده.و تا الان هم خيلی تغيير نکرده.

حالا کی قراره بميره :هری؟رون؟هرميون؟جينی؟مالفوی؟يا............

اينطور که جی کی ميگه انگار از سه نفر هری و رون و هرميون دو نفر ميميرند و يکی زنده

ميمونه!

من يه چيزی رو کشف کردم!جی کی از ولدمورت هم سنگدل تره!

!J.K KHAAN

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 0:10 AM  توسط ...sUnny  | 

بشناسید:آوریل

مشخصات: 

نام کامل : Avril Ramona Lavigne /نام خودمانی : Avvie/Av /تولد: 1984/زادگاه: کانادا /مليت: امريکايی/قد: 157cm /وزن: 47 kg/رنگ چشم: آبی   /رنگ مو: مايل به قهوه ای{خرمايی }/رنگ های مورد علاقه: مشکی و قرمز /ساز: گيتار /خال کوبی :۱ /سايز کفش: ۷/پدر : French-Canadian}John Lavigne/مادر : French-Canadian}Judy Lavigne}/برادر : Matthew { بزرگتر }/خواهر : Michelle{ کوچکتر } /حيوان خانگی : Sam{ سگ نژاد آلمانی }

 آوریل در بیست وهفتم سپتامبر سال 1984 Napanee, Ontario کانادا در یک خانواده پنج نفری ( یک برادر بزرگتر- متیو- و یک خواهر کوچکتر- میشل) متولد شد .
 آوريل لاوين تابستان 2002 با نخستين آهنگ خود Complicated در سن 17 سالگي درخشيد. او در نوجواني آهنگ مي ساخت و گيتار مي زد. در کلیساها ، جشن ها و نمايشگاه هاي محلي اجازه دادند تا صداي آوریل شنيده شود و از خوش شانسي او مرد اول آريستا ركوردز، «آنتونيو ريد»، صدايش را شنيد و به آوريل در سن 16 سالگي پيشنهاد همكاري داد تا روياهاي آوريل را به حقيقت تبديل كند. چندي نگذشت كه آوريل خود را در محاصره آهنگسازان و توليدكنندگان برجسته ديد،اما او هميشه در ساختن جرقه هاي موسيقي تكيه بر ايده هاي خود داشت. در لس آنجلس زير نظر كليف مگنس « Clif Magness» ، آهنگساز و توليد كننده ، نخستين آلبوم او ، Let Go ، توليد و پخش شد. آهنگ هاي او مانند Complicated و Sk8ter Boi جزء بهترين ها شد در حالي كه آهنگهای I'm With You  و Losing Grip از راديو پخش مي شد. همچنين آلبوم دوم آوريل با نام Under My Skin در مي 2004 به بازار عرضه شد .
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 3:8 PM  توسط ...sUnny  | 

عشاق معروف...

اتللو و دزدمونا(عشاق درام ویلیام شکسپیر)

 

امیر ارسلان و فرخ لقا(عشاق قدیمی افسانه های فولکوریک ایران)

 

بهرام و گل اندام(عشاق قدیمی افسانه های فولکوریک ایران)

 

بیژن و منیژه(عشاق شاهنامه فردوسی)

 

پل و ویرژینی(عشاق رمان تاریخی برناردن دوسن پیر)

 

خسرو و شیرین(داستانی از نظامی گنجوی)

 

رومئو و ژولیت(عشاق درام شکسپیر)

 

رابعه و بکتاش(از افسانه های اعراب است که به زبان فارسی نیز درآمده است)

 

زال و رودابه(از شاهنامه فردوسی)

 

زهره و منوچهر(از دیوان ایرج میرزا)

 

سلامان و ابسال(از جامی)

 

سلیمان و ملکه صبا(از داستان های تورات)

 

شیرین و خسرو(از ایمر خسرو دهلوی)

 

فرهاد و شیرین(از وحشی بافقی)

 

کلئوپاترا و ژولیوس سزار و آنتوان(داستان عشق کلئوپاترا ملکه مصر به دو سردار و قیصر روم)

 

لیلی و مجنون(دز اصل عربی بوده ولی در اشعار شعرای فارسی منجمله نظامی و جامی و مکتبی

 

شیرازی نیز آمده است)

 

مادام پمپادور و لویی شانزدهم پادشاه فرانسه

 

کاری آنتوانت(زوجه لویی شانزدهم) و کاردینال روهان

 

ناپلئون و ژوزفین

 

نور جهان(ایرانی) و جهانگیر(هندی)

 

وامق و عذرا(در داستانی از عنصری)

 

ویس و رامین(از فخرالدین اسد گرگانی)

 

همای و همایون(از خواجوی کرمانی)

 

یوسف و زلیخا(از جامی و آذر بیگدلی)

 

ژوبین و وفا!!!

تا بعد

LOVE

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 0:13 AM  توسط ...sUnny  |