می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
زتو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده به لب، خونين دل
مي روم از دل من دست بردار
ای اميد عبث بی حاصل
+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت
6:22 PM  توسط ...sUnny
|
ذکاوت گفت: بیایید قایم باشک بازی کنیم.
دیوانگی فریاد زد: قبوله من چشم ميذارم.
همه قبول كردند. ديوانگي چشمهاشو بست و شروع به شمردن كرد:يك...دو...سه.... همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند. اصالت به ميان ابرها رفت، خيانت در ميان انبوهي از زباله سرازير شد،هوس به مركز زمين به راه افتاد،دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت، به اعماق دريا رفت، طعم داخل سيبي سرخ قرار گرفت و حسادت در اعماق چاهي عميق پنهان شد.
ديوانگي همچنان مي شمرد و عشق نمي دانست كه كجا پنهان شود. تعجبي هم نداشت زيرا كه پنهان شدن عشق خيلي سخت است، سرانجام عشق رفت و در ميان يك دسته گل رز آرام نشست.
ديوانگي شروع به گشتن كرد، همان اول تنبلي را يافت زيرا او اصلا تلاش نكرده بود كه خود را پنهان كند. و سپس بقيه را هم يكي يكي پيدا كرد، اما از عشق خبري نبود. ديوانگي ديگر خسته شده بود و حسادت كه حسوديش شده بود جاي مخفي شدن عشق را به ديئانگي گفت. ديوانگي با هيجان تمام يك شاخه برداشت و در ميان گلهاي رز شروع به گشتن كرد كه ناگهان صداي ناله عشق به هوا برخاست.
عشق از ميان گلها بيرون آمد، دستهايش را جلوي چشمانش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي چكيد.
ديوانگي كه خيلي ترسيده بود گفت: حالا من چكار كنم؟ چه جوري ميتونم جبران كنم؟
عشق پاسخ داد: دوست من، ديگه كاري از دست تو بر نمياد، فقط ازت خواهش ميكنم از اين به بعد يار من باش و همه جا همراهم باش تا راه رو گم نكنم.
و اينگونه بود كه عشق و ديوانگي دو يار جدا نشدني گشتند ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت
0:4 AM  توسط ...sUnny
|