دچار باید بود...
عشق....فراق...وصال...
عاشق...معشوق...
بابابزرگم می گه وقتی عاشق و معشوق به هم برسن دیگه عشق نیست...وصاله...
نمی دونم حرفشو قبول دارم یا نه...وصال که هست...اما نمی تونم بپذیرم که عشق فانی باشه...چون اینطوری دیگه اسمش عشق نیست...
عاشق کیه؟
کسی که مثل فرهاد برای رسیدن یه عشق شیرینش هر کاری می کرد؟
یا مجنونی که جز خوبی و زیبایی لیلی رو نمی دید؟
شایدم عاشق همون پروانه ی سوخته بالیه که جز حرارت معشوقش چیزی نمی خواست...حتی اگه این حرارت بسوزونتش...
چرا دیگه عشقای اونطوری رو کم می بینیم؟چرا انقدر قفل قلبامون سخت باز می شه؟
قلب خیلیا هم که قفلی نداره که بخواد سخت باز بشه...!
شاید چون همه فقط می خوان یه تجربه ای کرده باشن...یه سرگرمی...یه بازی...
چرا نباید عشقامون جاودانه باشه؟
سخت نگیر...
همین که تو دل دو نفر این احساس به وجود بیاد و ابدی باشه...اسمش عشقه!می تونه جاودانه باشه...اگر بخوای...
شایدم دیگه عشقی نیست...عشق یه افسانه شده...
اما نه...قلبم یه چیز دیگه می گه...عشق فرزند یه احساسه...
یه حس...
یه حس قشنگ که نمی شه تعریفش کرد...
عاشق کسیه که می ذاره این حس قشنگ تو قلبش متولد بشه و ....
اون موقعس که تازه می تونه بفهمه فرهاد کوه کن کی بوده...و چرا به قیس می گفتن مجنون...
اون وقته که با تمام وجودش گرمی و حرارت معشوقش رو حس می کنه...
تازه می تونه آبی آسمون عشق رو لمس کنه...
حسش می کنه...
فقط کافیه دلت آسمونی باشه...
بالهات رو باز کن...تو آسمون عشق پرواز کن...