سایه های تنهایی ...
(لینک دوستانم منتقل شد)
خداحافظ همین حالا...همین حالا که من تنهام..............
...
...
...
...
...
...
ولی من و تو به هم می رسیم...!
خیلی بی مقدمه شروع می کنم...
به نظر من محل آشنایی آدما مهم نیست....مهم نیست کجا با کی آشنا شدیم،مهم اینه که این آشنایی به کجا ختم میشه...به یه دوستی پایدار و محکم،به یه عشق پاک و یا به یه ازدواج موفق...یا نه!به یه تنفر،کینه عمیق،یه زخم بزرگ یا دشمنی... مهم اینه...مهم اینه که به چی می رسیم با اون آشنایی...یه حس تازه ی قشنگ یا حسی که مدام عذابت بده...فکر می کنم تو همین چند سطر تونسته باشم منظورم رو بگم...به هر حال...امیدوارم همیشه با آدمای مثبتی تو زندگی آشنا بشین...
پ.ن:این پست ارزش یه کامنت رو داره!!چون همه ی حروف رو مجبور شدم از حفظ تایپ کنم...!
......................................................................................................................................
عاشقشم....
حیف بلد نیستم صدای بارووون دربیارم...وگرنه حتما صدای بارون و رعد و برق رو پست می دادم...
جبر مجموعه ها...آنالیز ترکیبیِ فضاهای نمونه ای پیوسته...
همه چیز به هم گره خورده...عین حلقه های زنجیر...
احتمال هر پیشامد تصادفی توش نا کمتر از یکه!
پیشامد تصادغی افتادن یه مهره ی رنکی از تو کیسه ها و برداشتن مهره های سیاه و سفید...
خیلی وقتا انتخاب با خودته که مهره ی زندگیت آبی باشه یا قرمز...گاهی هم خود مهره می افته وسطِ...
زندگی٬پرتاب تاس ها و سکه های سالم م معیوبه...همون تقدیره اسم دیگش...یا سرنوشت...؟!
پرتاب دو تاس...شانس اومدن جفت ۶...پشت سکه یا روش...نمی دونم...
لونه ی کبوترها...وای!خیلی قشنگه وقتی تو یه لونه بیشتر از یه کبوتر می بینی!مگه نه؟!اینم همون عشقه!...
جفت شدن لنگه کفشهایی که به هم بیان!
اجتماع شادیها و اشتراک عشق...اینطوری مجموعه ی قلبت تهی می شه از نفرت و تنهایی...
قشنگتر از همه اینه که درصد جبر و احتمالت رو ببری بالا!برسونیش به ۱۰۰....!
فقط بخواه...
چون احتمال اینکه همیشه جواب مسئله هات وارونه دربیاد خیلی کمه!
گاهی خودمون می خوایم که گیج بشیم و .... !
عشق....فراق...وصال...
عاشق...معشوق...
بابابزرگم می گه وقتی عاشق و معشوق به هم برسن دیگه عشق نیست...وصاله...
نمی دونم حرفشو قبول دارم یا نه...وصال که هست...اما نمی تونم بپذیرم که عشق فانی باشه...چون اینطوری دیگه اسمش عشق نیست...
عاشق کیه؟
کسی که مثل فرهاد برای رسیدن یه عشق شیرینش هر کاری می کرد؟
یا مجنونی که جز خوبی و زیبایی لیلی رو نمی دید؟
شایدم عاشق همون پروانه ی سوخته بالیه که جز حرارت معشوقش چیزی نمی خواست...حتی اگه این حرارت بسوزونتش...
چرا دیگه عشقای اونطوری رو کم می بینیم؟چرا انقدر قفل قلبامون سخت باز می شه؟
قلب خیلیا هم که قفلی نداره که بخواد سخت باز بشه...!
شاید چون همه فقط می خوان یه تجربه ای کرده باشن...یه سرگرمی...یه بازی...
چرا نباید عشقامون جاودانه باشه؟
سخت نگیر...
همین که تو دل دو نفر این احساس به وجود بیاد و ابدی باشه...اسمش عشقه!می تونه جاودانه باشه...اگر بخوای...
شایدم دیگه عشقی نیست...عشق یه افسانه شده...
اما نه...قلبم یه چیز دیگه می گه...عشق فرزند یه احساسه...
یه حس...
یه حس قشنگ که نمی شه تعریفش کرد...
عاشق کسیه که می ذاره این حس قشنگ تو قلبش متولد بشه و ....
اون موقعس که تازه می تونه بفهمه فرهاد کوه کن کی بوده...و چرا به قیس می گفتن مجنون...
اون وقته که با تمام وجودش گرمی و حرارت معشوقش رو حس می کنه...
تازه می تونه آبی آسمون عشق رو لمس کنه...
حسش می کنه...
فقط کافیه دلت آسمونی باشه...
بالهات رو باز کن...تو آسمون عشق پرواز کن...
...
اما یه اشتباه کوچیک کافیه تا جایگاه تو رو پیش دیگران تغییر بده...
پیوست۱:ببخشید اگه به نظرتون بی ربطه...دلم گرفته بود...
پیوست ۲:می خواستم روزای دیگه از هفته ای که گذشت هم اینجا بنویسم...اما...به دلایلی این کار رو نکردم...
انگار که همه خوابن و هیچ کس نیست ...
همه ت ن ه ا . . .
فقط خودتی و ...

از آدمای کره خاکی می ترسم
از دوست داشتن و دوست داشته شدن می ترسم
از عاشق شدن می ترسم
از اینکه هر ثانیه قلبم برای کسی بتپه می ترسم
از آینده می ترسم
چی به سر این دنیا اومده؟
چی به سر من اومده...که حتی از خودمم می ترسم؟!