تبليغاتX
Welcome To My World

Welcome To My World

هندسه تحمیلی،عشق تحلیلی...!

کوه به کوه نمی رسه...

...

...

...

...

...

...

ولی من و تو به هم می رسیم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 8:24 PM  توسط ...sUnny  | 

بزن باران...

 

......................................................................................................................................

عاشقشم....

 

 

 

حیف بلد نیستم صدای بارووون دربیارم...وگرنه حتما صدای بارون و رعد و برق رو پست می دادم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 11:27 PM  توسط ...sUnny  | 

سرشارم از تهی...

زندگی جبره...

جبر مجموعه ها...آنالیز ترکیبیِ فضاهای نمونه ای پیوسته...

همه چیز به هم گره خورده...عین حلقه های زنجیر...

احتمال هر پیشامد تصادفی توش نا کمتر از یکه!

پیشامد تصادغی افتادن یه مهره ی رنکی از تو کیسه ها و برداشتن مهره های سیاه و سفید...

خیلی وقتا انتخاب با خودته که مهره ی زندگیت آبی باشه یا قرمز...گاهی هم خود مهره می افته وسطِ...

زندگی٬پرتاب تاس ها و سکه های سالم م معیوبه...همون تقدیره اسم دیگش...یا سرنوشت...؟!

پرتاب دو تاس...شانس اومدن جفت ۶...پشت سکه یا روش...نمی دونم...

لونه ی کبوترها...وای!خیلی قشنگه وقتی تو یه لونه بیشتر از یه کبوتر می بینی!مگه نه؟!اینم همون عشقه!...

جفت شدن لنگه کفشهایی که به هم بیان!

اجتماع شادیها و اشتراک عشق...اینطوری مجموعه ی قلبت تهی می شه از نفرت و تنهایی...

قشنگتر از همه اینه که درصد جبر و احتمالت  رو ببری بالا!برسونیش به ۱۰۰....!
فقط بخواه...

چون احتمال اینکه همیشه جواب مسئله هات وارونه دربیاد خیلی کمه!

گاهی خودمون می خوایم که گیج بشیم و .... !

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 8:46 PM  توسط ...sUnny  | 

دچار باید بود...

عشق چیه؟عشق واقعا چیه؟اصلا می شه تعریفش کرد یا ت.نِ؟

عشق....فراق...وصال...

عاشق...معشوق...

بابابزرگم می گه وقتی عاشق و معشوق به هم برسن دیگه عشق نیست...وصاله...

نمی دونم حرفشو قبول دارم یا نه...وصال که هست...اما نمی تونم بپذیرم که عشق فانی باشه...چون اینطوری دیگه اسمش عشق نیست...

عاشق کیه؟

کسی که مثل فرهاد برای رسیدن یه عشق شیرینش هر کاری می کرد؟

یا مجنونی که جز خوبی و زیبایی لیلی رو نمی دید؟

شایدم عاشق همون پروانه ی سوخته بالیه که جز حرارت معشوقش چیزی نمی خواست...حتی اگه این حرارت بسوزونتش...

چرا دیگه عشقای اونطوری رو کم می بینیم؟چرا انقدر قفل قلبامون سخت باز می شه؟

 قلب خیلیا هم که قفلی نداره که بخواد سخت باز بشه...!

شاید چون همه فقط می خوان یه تجربه ای کرده باشن...یه سرگرمی...یه بازی...

چرا نباید عشقامون جاودانه باشه؟

سخت نگیر...

همین که تو دل دو نفر این احساس به وجود بیاد و ابدی باشه...اسمش عشقه!می تونه جاودانه باشه...اگر بخوای...

شایدم دیگه عشقی نیست...عشق یه افسانه شده...

اما نه...قلبم یه چیز دیگه می گه...عشق فرزند یه احساسه...

یه حس...

یه حس قشنگ که نمی شه تعریفش کرد...

عاشق کسیه که می ذاره این حس قشنگ تو قلبش متولد بشه و ....

اون موقعس که تازه می تونه بفهمه فرهاد کوه کن کی بوده...و چرا به قیس می گفتن مجنون...

اون وقته که با تمام وجودش گرمی و حرارت معشوقش رو حس می کنه...

تازه می تونه آبی آسمون عشق رو لمس کنه...

حسش می کنه...

فقط کافیه دلت آسمونی باشه...

بالهات رو باز کن...تو آسمون عشق پرواز کن...

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 3:16 PM  توسط ...sUnny  | 

یکشنبه 11 اسفند...

همیشه باید به خاطر اشتباهاتت مجازات بشی...اطرافیانت(حتی کسایی که خیلی دوستت دارن) نمی خوان بپذیرن که تو آدمی... الف...دال...میم... جایزالخطا!

...

اما یه اشتباه کوچیک کافیه تا جایگاه تو رو پیش دیگران تغییر بده...

 


 پیوست۱:ببخشید اگه به نظرتون بی ربطه...دلم گرفته بود...

پیوست ۲:می خواستم روزای دیگه از هفته ای که گذشت هم اینجا بنویسم...اما...به دلایلی این کار رو نکردم...

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 7:58 PM  توسط ...sUnny  | 

سکوت رو بشکن ...

کاش هر روز خدا مثل امروز بود ... همه جا غرق در سکوت ...

انگار که  همه خوابن و هیچ کس نیست ...

همه ت ن ه ا   .  .   .

فقط خودتی و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 12:10 PM  توسط ...sUnny  | 

. . . . . .

گرچه ياران فارغند از ياد من

از من ايشان را هزاران ياد باد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 4:35 PM  توسط ...sUnny  | 

...

ای   صبا   نکهتی    از  خاک    ره  یار    بیار        ببر    اندوه   دل  و   مژده   دلدار   بیار

نکته ای   روح  فزا  از     دهن   دوست   بگو        نامه ای  خوش خبر از عالم اسرار  بیار

تا  معطر  کنم  از  لطف  نسیم   تو    مشام        شمه ای  از   نفحات   نفس   یار   بیار

به   وفای   تو   که  خاک   ره   آن  یار   عزیز       بی  غباری که پدید  آید  ا ز  اغیار  بیار

گردی   از   رهگذر  دوست  به   کوری  رقیب       بهر    آسایش این   دیده   خونبار   بیار         

خامی و ساده  دلی شیوه  جانبازان  نیست       خبری   از   بر   آن    دلبر    عیار   بیار

شکر  آن  را که  در  عشرتی  ای  مرغ  چمن       به   اسیران  قفس   مژده   گلزار  بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست       عشوه ای زان لب شیرین شکر بار بیار

روزگاری  است  که  دل  چهره  مقصود   ندید       ساقیا    آن    قدح    آینه   کردار   بیار

                                    دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن

                                    وان گهش  مست و  خراب  از سر بازار  بیار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 4:31 PM  توسط ...sUnny  | 

...

زير بارند درختان كه تعلق دارند  

اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 4:28 PM  توسط ...sUnny  | 

؟

اگر گرد كسي بسيار گردي

 اگرچه بس عزيزي خوار گردي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 4:26 PM  توسط ...sUnny  | 

...

چه شد ای پنجره باز‌ چرا بسته شدی؟       

شاید از هم نفسی با دل ما خسته شدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 4:26 PM  توسط ...sUnny  | 

افسانه عشق و ديوانگی

ذکاوت گفت: بیایید قایم باشک بازی کنیم.

دیوانگی فریاد زد: قبوله من چشم ميذارم.

همه قبول كردند. ديوانگي چشمهاشو بست و شروع به شمردن كرد:يك...دو...سه.... همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند. اصالت به ميان ابرها رفت، خيانت در ميان انبوهي از زباله سرازير شد،هوس به مركز زمين به راه افتاد،دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت، به اعماق دريا رفت، طعم داخل سيبي سرخ قرار گرفت و حسادت در اعماق چاهي عميق پنهان شد.

ديوانگي همچنان مي شمرد و عشق نمي دانست كه كجا پنهان شود. تعجبي هم نداشت زيرا كه پنهان شدن عشق خيلي سخت است، سرانجام عشق رفت و در ميان يك دسته گل رز آرام نشست.

ديوانگي شروع به گشتن كرد، همان اول تنبلي را يافت زيرا او اصلا تلاش نكرده بود كه خود را پنهان كند. و سپس بقيه را هم يكي يكي پيدا كرد، اما از عشق خبري نبود. ديوانگي ديگر خسته شده بود و حسادت كه حسوديش شده بود جاي مخفي شدن عشق را به ديئانگي گفت. ديوانگي با هيجان تمام يك شاخه برداشت و در ميان گلهاي رز شروع به گشتن كرد كه ناگهان صداي ناله عشق به هوا برخاست.

عشق از ميان گلها بيرون آمد، دستهايش را جلوي چشمانش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي چكيد.

ديوانگي كه خيلي ترسيده بود گفت: حالا من چكار كنم؟ چه جوري ميتونم جبران كنم؟

عشق پاسخ داد: دوست من، ديگه كاري از دست تو بر نمياد، فقط ازت خواهش ميكنم از اين به بعد يار من باش و همه جا همراهم باش تا راه رو گم نكنم.

و اينگونه بود كه عشق و ديوانگي دو يار جدا نشدني گشتند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 0:4 AM  توسط ...sUnny  | 

ترس...

FEAR

از آدمای کره خاکی می ترسم

از دوست داشتن و دوست داشته شدن می ترسم

از عاشق شدن می ترسم

از اینکه هر ثانیه قلبم برای کسی بتپه می ترسم

از آینده می ترسم

چی به سر این دنیا اومده؟

چی به سر من اومده...که حتی از خودمم می ترسم؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 0:18 AM  توسط ...sUnny  | 

انسانی که پرنده بود!

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمی‌توانی روی شانه‌ی‌ من آشیانه بسازی.»

 پرنده گفت: «من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم. اما گاهی پرنده‌ها و آدم‌ها را اشتباه می‌گیرم.»

 انسان خندید و به نظرش این خنده‌دارترین اشتباه ممکن بود.

 پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید.

 پرنده گفـت: «نمی‌دانی، تو آسمان چه‌قدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخیدید.

 انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی‌دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

 پرنده گفت: «غیراز تو، پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش می‌شود.»

 پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

 آن وقت خدا بر شانه‌های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می‌آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال‌هایت را کجا جا گذاشتی؟»

 انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

 آن وقت رو به خدا کرد و گریست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 1:37 AM  توسط ...sUnny  | 

نگاه...

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد، در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد، دل به او بستم. نگاهم کرد، اما بعدها فهميدم که

  فقط نگاهم مي کرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 3:28 PM  توسط ...sUnny  | 

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

 همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 11:52 PM  توسط ...sUnny  | 

...

LOVE

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم.. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید...

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 5:9 PM  توسط ...sUnny  |